صدایی آمد
بیدار شدم
قلم برداشتم و نوشتم
چک خروس همسایه محل ندارد...
دو رباعی:
دیدم که شبی نشسته ای با دردی
کردی تو گلایه از غم بی دردی
آری نه مهم نبود دل بستن من
آن گونه که بی صدا رهایم کردی...
غم در دل من ننشسته جایی نرود
کاین خانه اوست بی تو جایی نرود
هر لحضه نفس نفس صدایت کردم
آری زدلم ترا صدایی نرود
با تشکر م.ح.م
+ نوشته شده توسط حسین در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت
0:47 |

