تبليغاتX
سبوی شکسته

بسم الله الرحمن الرحيم

السلام علي الشیب الخضیب 

با سلامي دوباره و غمي دوباره ...

حزن ايام و غم محرم همه را سبراب نموده . هر كس نصيبي مي برد چه خوش آنكه حظي وافر از محضر آن حضرت آنِ خود ذخيره نمايد .

به مناسبت اين ايام پر اندوه يك رباعي و يك غزل تقديم محضر صاحب اين ايام حضرت عشق آقا اباعبدالله الحسين ( ع ) و كربلائيان پيرو آن امام نموده اميد كه پسند خاطر آن حضرت واقع گردد . بهانه ايست جهت عرض ارادت ...

 

دوست دارم كه ميسر شودم بار دگر شال عزا

كه بگيرم همه عمرم نفسا سال عزا

بر سر زنم و سينه به اميد دمي

بگذارم سر خود بر سر گودال عزا

 

**************************

 

گر خون چكيده ز چشمم براي تو

چيزي نمانده دگر در رثاي تو

اندر ركاب ترا جمله جان دهيم

گر ارزشي بود اين جان فداي تو

بگذشت بر تو چه سان لحظه هاي تلخ

گردم فدايي آن لحظه هاي تو

خواهم كه پر بكشم چون كبوتري

پروانه وار به صحن و سراي تو

گر سر دهي تو به راه خداي خود

من نيز سر بنهم در هواي تو

خون خدا پدرت بود و نيز تو

اي خون بهاي تو باشد خداي تو

بودي تو ذبح عظيم از براي كه

كاين بوده در قدر و در قضاي تو

گفتي به خواهر خود تا دعا كند

در هر نماز شبش از براي تو

خواند نشسته نماز او چو مادرش

با ياد آن سر از تن جداي تو

التماس دعا

م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 15:35 |

بسم الله الروف الرحيم

سلام ديگر...

بالاخره انتظار پايان يافت و دوراني كه بايد سپري مي شد پايان يافت  و مرا رهايي حاصل شد . خدمت م... تمام .

خوشحال و سرمست و غمگين ( اين احساس دوگانه و متناقض ... بماند ) في الحال شعري تقديم محضرتان مي كنم كه ناشي از خشم سرريز شده ام در يكي از روزهاي اين خدمت بود كه به شدت مرا آزار داد و آن قفل زدن بر محل استراحت بود كه اين را نيز قصد دريغ داشتند .سلب آزادي تا كجا ... همينگونه در زندانيم دگر چرا آنرا تنگتر مي كنيد؟

شعر مربوط به  صبح 29 مرداد 78

 

در محبسم براي چه زنجير مي زنيد ؟

بر روح تن ز چه صد تير مي زنيد ؟

بگرفته ايد عمر مرا ديگر از چه هان

سوهان به روح مرغك شبگير مي زنيد

بالاتر از سيه نبود رنگ ديگري

بر رنگ شب ز چه اين قير مي زنيد

اشباعتان نكرده مگر قد خم ما

بالاتر از قد خميده چه تقدير مي زنيد

از بوي عشق شما را نه بهره ايست

منصور را شما دوباره به تكفير مي زنيد

 با پوزش

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 17:44 |
باسلام

حس دل گم کردگی در یک غروب

در میان ابرهای بیش و کم

می زند بر سینه یک دنیا شرر

بر دل آکنده از تردید عاشق واهمه

بر نفیر آشنائیها خطر

آخر این تردید در دل از چه است ؟

خود نمی دانم

               چه گویم با خدا

از حمایلهای بر دوشم خدایا خسته ام

خواهم اندازم به دور این اختران

فارغ از هر سلسله

حس دل گم کردگی در یک غروب

           با نوازشهای موسیقی به پایان خواهد رسید؟؟؟...

 

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 3:47 |

به نام يزدان پاك

 

سلام و درود بر دوستان گرامي و بر خواننده عزيز پس از چندي تاخيرغزلي  تقديم حضور مي گردد ان شاء الله پسند خاطر دوستان واقع گردد:

 

ناگفته هايي در دلم هر لحظه سر وا مي كند

بيرون اگر از دل شود صد شور بر پا مي كند

كي ياد شيرين مي رود از تيشه و از بيستون

اين قصه هر دم ديده را توفان دريا مي كند

در اوج مستي آشنا شد سينه پر درد ما

هر زخم عشقت سينه را صحراي سينا مي كند

با ما غزلها خواندي و در ياد من آخر نبود

شرح غزلهاي ترا خورشيد معنا مي كند

بنگر به عمر رفته ات بشنو صداي ساز وي

دائم خبر از ديده گريان فردا مي كند.

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 1:26 |

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

مدتهاست كه قلمي نزده بودم و حرف دل بر كاغذ نياورده بودم تا مجالي در اين گير ودار زندگي دست داد تصديع اوقات دوستان را داشته باشم. از بد روزگار هم در اين فرصت به دست آمده خبر بسيار تاسف باري دريافت كردم كه احوال دروني ام را به شدت دگرگون ساخت و آن خبر فوت يا بهتر بگويم خودكشي يكي از دوستان بود كه بعد از چندين ماه اكنون متوجه شدم .تاسف بسيار و سود هيچ. از طرفي دچار بهت و از طرفي ناراحتي و تاسف بسيار كه چرا چرا چرا ؟؟؟؟ في الحال كاري جز تاسف و درخواست طلب مغفرت از حق تعالي  از دستم بر نمي آيد .روحت شاد و قرين با افلاكيان و عرشيان باد.

اين تاخير در ارسال و دريافت اخبار از جهت بنده به علت اين است كه بنده يكي از رنج آورترين و بيهوده ترين دورانهاي عمرم را طي مي كنم و آن خدمت مق... سربازي است كه مدتي است كه به اجبار بايستي بيهوده و عبث طي كرد حادثه اي كه براي دوستم نيز رخ داد در همين دوره بود كه خاطرم را نسبت به اين دوران مكدرتر ساخت.لذا از دوستان به جهت تاخير پوزش فراوان مي خواهم.

تواني نيست تنها به جهت پاسخ لطف دوستان يك غزل كه چندي پيش در يكي از شبهاي دوره آموزشي خدمت جاري شد تقديم حضور دوستان و تقديم به دوست از دست رفته ام مي كنم بلكه مورد پسند خاطر واقع گردد.

 

 

 

تنهاتر از همه تنها دل من است

درد زمانه خدا حاصل من است

از شهر روي تو تا من چه فاصله است

اين فاصله به خدا قاتل من است

عشق تو تا چه زمان اين چنين خفا

سر مي دهم همه آن در دل من است

درياي دل همه در شور و التهاب

پاي تو بر سر من ساحل من است

شكر خدا كه در اين چرخ روزگار

ظل عنايت تو شامل من است.

 

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 4:55 |
سلام بر دوستان عزیز و کسانی که سر می زنند و نظر لطف دارند..

این مدتی که نبودم مشغول طی دوره آموزشی خدمت سربازی بودم .حرف در مورد این دوران بسیار است اما وقت و مجالی برای بازگوی آن نیست.در طی این دوران مرارتها و سختیها بسیار بود اما حلاوتی که داشت مودتها و دوستیهایی که چون گل در میان خارهای سختی این دوره لب وا کرد و رخ نمود.این دوستیها کمک بسیاری بود بر آلام و رنجها.

در اوایل دوره که رنجهای وارده دو چندان بود چند بیتی قلم بر کاغذ کشیدم که در رابطه با دوران خدمت می باشد.تا چه مقبول افتد..

چه سخت می گذرد ای خدا زمان سربازی

برآید آه ز دل از فغان سربازی

چه شد نصیبم از این حیطه اجبار

تمام خستگی از دست هر یگان سربازی

ندانم این همه نظم از کجا توان باید

برای چیست دگر پادگان سربازی

 

م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 0:39 |

بسم الله الرووف الرحیم

تقديم به خاك پاي دردانه دوران:

 

اشكم روان شده بر دامن دلم

لب وا نما كه گشايي تو مشكلم

گشتم چو شاپركي در حريم يار

پر مسوز تو اي شمع محفلم

اندر تلاطم درياي روزگار

محتاج يك قدمي در سواحلم

در عيد مقدمت اي چشمه حيات

قربان كنم سر خود گر كه قابلم

اين كاروان چو گذر مي كند به عمر

تنها تراست در آخر به منزلم

تنها يكي هوس به دلم مانده اي خدا

آيي سرم به زماني كه در گلم.

 

به اميد سلامي دوباره...معلوم نیست.

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:12 |

بسم رب العشق

دوستان ایام حزن و اندوه فرا رسید و شیدایی دل در طوف حریم نینوایش آغازیدن گرفت .ایام ایام سوگواری بر آقایی است که غریب تنها و به قولی تنهاتر از مسیح بر صلیب شد . باید گریست باید گریست و گریست....

این چند بیت نیز حرکت خامه دل بر کاغذی است که پر بود از اشک(امید که پسند درگاه کریمانه اش قرار گیرد):

 

دارم اندر سینه غوغای حسین

سر گذارم زیر آن پای حسین

قطره ام خواهم که باشم قسمتی

از کران آب دریای حسین

 

 

 

 

ای تشنه که تشنگی فراوان داری

در دل نفس نامده جولان داری

عاشق نشوم به جز تو ای غم دیده

سر بر سر نی تو ختم قران داری

 

 

 

هر کس به طریقی خبری می جوید

در دل غزل نغز تری می گوید

آن سرو گل اندام که دیوانه ام از او

فریاد اخا بیا اخا می گوید

 

م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 10:12 |

با سلامی دوباره و با عرض پوزشی فراوان از دوستانی که منتظر ماندند این روزها وقتی نیست . با غزلی  مهمان شوید:

من گم شدم درون خودم لحظه ای بیا

بنگر مرا و سپس رو به هر کجا

عاشق نبوده ای که ببینی چه می کشم

هرگز نبوده ای به غریبی تو آشنا

دیوار زندگی نه همین نقش پرخطاست

در پشت آن چه حکایت بود روا

ساقی سپرده به من جام دیگری

اکنون که خم شده پشتم ز غم دوتا

کردم سفر که بدانی نبوده ام

راضی به خیسی چشم تو دلربا

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 23:56 |

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام چندی بود که تصمیم داشتم پیرو درخواست چندی از دوستان نامی دیگر برای این قالب مجیزه گویی پیدا کنم که تا حدی از پس محتویات آن که از دلنوشته های ادبی و شعر گرفته تا نوشته های سینمایی می باشد برآید لذا تصمیم بر آن گرفتم تا سبوی شکسته را بر این مجموعه گذارم تا چه مقبول افتد.

به این مناسبت نیز غزلی به ساحت مبارک مولا تقدیم می نمایم .امید که سبب نگهی باشد:

هوای تو دارم به سر کجا هستی

چرا در لطفت به روی من بستی

بر اتش هجران چه شعله افکندی

تو خود که بر آتش نهاده ای دستی

تو خود به اوج نشینی ولی جانا

منم که سخت گرفتار هر پستی

مگر نبود تشنه را دهند آبی

منم که سخت تشنه و تو خود مستی

برای بار دگر امد این جمعه

نبود نشانی ترا کجا هستی

م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 23:53 |

با سلام و عرض معذرت دو کار تقدیم می کنم :

 

می کند عشق تو هر دم ز وفا یاد مرا

می زند دم به دم این عشق تو فریاد مرا

ولی از روی تو هرگز خبری نیست که نیست

می کشد عاقبت این عشق تو در یاد مرا

 

و این رباعی را هم تقدیم می کنم به ساحت قدسی پیامبر اعظم و مکرم اسلام امید که مقبول افتد:

 

کم داشت زمین ز نور سرکرده عشق

گویی همه شب  بود چو گم کرده عشق

آمد ز صبا خبر که ای عالمیان

خورشید قدم زد ز سرا پرده عشق

 

م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 23:16 |
صدایی آمد

بیدار شدم

قلم برداشتم و نوشتم

 چک خروس همسایه محل ندارد...

 

دو رباعی:

دیدم که شبی نشسته ای با دردی

کردی تو گلایه از غم بی دردی

آری نه مهم نبود دل بستن من

آن گونه که بی صدا رهایم کردی...

 

 

غم در دل من ننشسته جایی نرود

کاین خانه اوست بی تو جایی نرود

هر لحضه نفس نفس صدایت کردم

آری زدلم ترا صدایی نرود

 

با تشکر م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 0:47 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خانه دل را به یک مژگان خرابش می کنی

زهر دل در سرسرای سینه آبش می کنی

آخر این دیوانگی تا کی تسلسل بایدش

هر دل دیوانه را در زلف تابش می کنی

ابتدا دل می ستانی زان سپس با قصه ای

در حریم گوش دل پنهان تو خوابش می کنی

با یکی دستت به سویت می کشی او را به پیش

وان دگر سو بی صدا با پا جوابش می کنی

گر نظر آید به چشمی آب خشکی بر زمین

منظر آن دیده را در دم سرابش می کنی

هر دل خشکیده ای مفتون شود بر آن نوا

آن زمان همراه با چنگ و ربابش می کنی

 

م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 18:41 |
دستم به دعاست هر شب
که رود بیرون ز دلم مهرش
که خداوندا تو بکن باطل مگر آن سحرش
که شود قاتل به من آن چهرش
ولی آهسته می گویم
الهی بی اثر باشد...
 
 
با آرزوی موفقیت برای همه دوستان
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 20:16 |

به نام او

ستاره ماه را عاشقترین است            که گردش روز و شب اندر کمین است

چرا آدم خورد از سیب شیطان          که جایش عاقبت اندر زمین است

بیا بشکن خودت را سینه ات را         برون کن هر چه از حرص است و کین است

شفا یابد هر آن کس دیده تر کرد         که راه عافیت تنها همین است

تو دانی قدر انگشتر چه باشد             تمامش از سر لطف نگین است

گزین کن پس نگینی زانکه باشد          ترا یاور که این فرمان دین است

م.ح.م

داشتم یک کتاب گزیده ای از اشعار عرفانی می خواندم این شعر را دیدم حیفم امد اینجا ننویسم امید که در نظر شما هم زیبا بیاید:

صد خانه اگر ز لطف آباد کنی         به زان نبود که خاطری شاد کنی

گر بنده کنی به لطف آزادی را         بهتر که هزار بنده آزاد کنی

از علاالدوله سمنانی

دوستان ابتدا در ذهنم این بود که تنها یک وبلاگ سینمایی داشته باشم و فقط نقد فیلم ها را در ان بنویسم اما به پیشنهاد یکی از دوستان گه گاه متن ادبی یا اشعاری که حال این حقیر می سرایم یا از دیگر شعرای اهل دل به نظر زیبا می آید می آورم در هر حال ما پذیرای انتقادات و پیشنهادات دوستان و عزیزان هستیم.

با تشکر م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 18:10 |

این غزل تقدیم به ساحت مقدس تنها منتظر عالم امکان معشوقی که فراوان دلداده دارد و کسی که آرزومند دیدارش هستیم :

مرغ دلم پر آمد و نیامدی                  روح از بدن بر آمد و نیامدی

دو دیده ام خون شده از فراق تو         دیده ز خون تر آمد و نیامدی

گوش دلم منتظر صدای تو                گوش صدا کر آمد و نیامدی

تیغ ستم گرفته عالمی خدا                 تیغ به حنجر آمد و نیامدی

جانا کشم به کی من انتظار تو            این جمعه هم سر آمد و نیامدی

م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 17:54 |

يك نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت         

 

خانه ات آباد كاين ويرانه بوي گل گرفت        

 

        از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطرم           

 

زلف خود را شانه كردي شانه بوي گل گرفت        

 

پرتو رنگ رٍخت با ‌آن گل افشاني كه داشت        

 

در زيارتگاه دل پروانه بوي گل گرفت          

 

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مي بوسه زد         

 

ساقي انديشه ام پيمانه بوي گل گرفت           

 

عشق باريد و جنون گل كرد و افسون خيمه زد       

 

تا به صحراي جنون افسانه بوي گل گرفت          

 

از شميم شعر شور انگيز آتش عاشقان            

 

ساقي و ساغر،مي و ميخانه بوي گل گرفت  

 

شاعر:آتش اصفهانی

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 21:19 |

به نام پدید آورنده عشق

تو چون من عاشق و شیدا نداری              دلی چون من تو بی پروا نداری

به اول روز چون گشتم اسیرت                نفهمیدم سر با ما نداری...

م.ح.م

دو قطعه طنز از فرخی یزدی:

امروز 20روز است که 19 تومان طلب 18 نفر دارم 17 محله شهر را 16 مرتبه جستجو کردم تا توانستم 15 نفر آنها را نزد 14 قاضی حاضر کنم 13 مرتبه گفتگو شد تا توانستم 12 تومان انرا بر گردن 11 نفر ثابت کنم امروز 10 روز است که 9 نفر آنها رفته اند تا 8 روزه 7 تومان بیاورند الحال 6 روز است که 5 نفر انها آمده اند و می گویند که 4 نفر ما می گویند که اگر 3 نفر ما را 2 پاره کنی 1 شاهی نمی دهیم ...

 

 

ابلاغ اداری:

بسمه تعالی

فرمانده فعال فیروزآباد فسای فارس فتح الله فتحی پورفرزند فتحعلي فرش فروش فوت فرموده فورا فرمان فرمایید فردا فاتحه فرستند.

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 11:28 |

هواللطیف

شبها که تنها می شود

فکر و خیالم از همه

گیرم سراغ از یاد تو

فرهاد و مجنون می شوم

از یاد تو از یاد تو

شیرین و لیلا می شوی در ذهن من

زیباترین

بحبوحه ای بر پا شود در ذهن من

از یاد تو

جاری خیالم می شود

آسوده زینجا می شود

همچون زلیخا می شود

دنبال تو دنبال تو

از کوچه ها رد می شود پس کوچه ها رد می شود

میدان به میدان

کو به کو

تا کوچه هفتم رسد

این کوچه سرتاپا برایم خاطره

دردانه ای دیدم در این کو نادره

اندازه هرآجرش این کوچه من را خاطره

من را خاطره...

خاطره...

م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 23:2 |

نگهي كردي و از خود نگرانم كردي                      نگران پيش نگاه دگرانم كردي

من نظر باز نبودم تو به يك چشم زدن                 در چراگاه نظر چشم چرانم كردي

ان چنان سرد و خشن نامه سرباز تو بود             كه خجالت زده نامه رسانم كردي

زندگي بازي است!

ما خود صحنه هاي آنرا مي سازيم تا بازيگر بازيچه هاي خويش باشيم

ولي زين درد روان فرساي

من بازيگر بازيچه هاي ديگران بودم

گر چه مي دانستم اين افسانه را از پيش

زندگي بازي است!

زندگي بازيست!

 

نصرت رحماني

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 18:1 |

لیلا

اين چرا آوردي آخربر سرم ليلاي من                    دل ستاندي و نماندي بر يرم ليلاي من

روز اول اي كاش بر رخ نقابي مي زدي                 چشم مستت شد سبب دل بسپرم ليلاي من

غمزه اي چشم سياهت زد كه بيمارش شدم            يك نظر بين دلبرا در بسترم ليلاي من

حال بردي دل ز ما ديگر مپوشان رخ ز ما                 يك نظر جانا گذارم بنگرم ليلاي من

در حريم عشق تو هر كي حرم دارد ولي                 در حريم عشق تو ما بي حرم ليلاي من

م.ح.م

 یک قطعه از مرحوم حمید مصدق:

ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور

واي در من تاب دوري نيست

اي خيالت خاطر من را نوازش بار بيش از اين در من صبوري نيست

بي تو من تنهاي تنهايم

من به ديدار تو مي آيم...

حميد مصدق

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 17:46 |
با عرض سلام

اگر اجازه بدید لمروز یک داستانی رو می خوام تعریف کنم جران خواجه حافظ با ۶ دختری بودند که یک روز میرن سر مقبره خواجه شیراز و میگن یه تفالی میزنیم ببینیم اگر خواجه الان در قید حیات بود و حاضر بود کدام یک از ماها رو گزینش و انتخاب می کرد خلاصه تفال زدند و این بیت آمد:

شهری است پر کرشمه و حوران زشش جهت           چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

با ارزوی توفیق ...م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 13:8 |

چرا دادي سلامم را جواب آخر                   تو چون مارا نگردي در ركاب آخر

به جز خواهش چه كردم من مگر جانا          چه بود اين پس همه خشم و عتاب آخر

دعايت كرده ام هر شب نمي داني             نكردي نزد خود اين را حساب آخر

دلم شد يگ اسير از طره گيسو                 رعايت كن نگار من حجاب آخر

تو خورشيدي منم محتاج گرمايت               طلوعي كن به محتاجت بتاب آخر

منم آن تشنه وامانده در صحرا                  دهي آبي به ما باشد ثواب آخر

تويي نبض غزلهاي دل عاشق                  كمك كن تا سرايم از تو ناب آخر

                                                                                               م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 4:7 |

توپ و مسلسل و تانك سارا پدر ندارد       مردم شما كه گفتيد ديگر اثر ندارد

گفتند غم مخور تو پرواز كرده بابا               سارا به خويش مي گفت بابا كه پر ندارد

سارا دعا نكن تا بابا به خوابت آيد              ديدن ندارد آخر جسمي كه سر ندارد

مي گفت زنده باشد هر جا كه رفته باشد     سارا به جز يتيمي ترسي دگر ندارد

بابا انار دارد سارا به خويش لرزيد                خانم كتاب جز اين درس دگر ندارد

زنگ حساب و انشا زنگ رياضي و جبر         سارا ببخش اينجا زنگ خطر ندارد

كل كلاس گفتند بابا انار دارد                      سارا ولي نمي گفت سارا پدر ندارد

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 4:5 |

دنيا برايم زنداني است

زنداني تنگ و تاريك

و بس باريك

ديوارش پر است از

چوي خط هاي بي تو بودن بي تو زيستن

هر لجظه به كورسوي ديدارت مي نگرم و

خطي بر اين ديوار نقش مي زنم

دگر بلاي جانم اند

اين چوب خط ها

نازنين !

مگذار چوب خطت بيش از اين پر شود...

                                          م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 4:1 |
نبود نشان به دلش هر که خسته نیست
تفسیر عشق کار دل هر شکسته نیست
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 23:51 |
دستم به دعاست هر شب

        كه رود بيرون ز دلم مهرش

             كه خداوندا تو بکن باطل مگر آن سحرش

                   که شود قاتل به من آن چهرش

ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد...

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:38 |
صورتش خوره داست

با طعنه از او پرسیدم اخرین بار کی صورتت را بوسید گفت :

پیش پای شما خدا.

 

 

...هیچ کس برای بوسیدن خودش خلق نشده است.

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 10:57 |


Powered By
BLOGFA.COM


Gozar.com Poll code -->