تبليغاتX
سبوی شکسته

 

 فيلم با تونلي از تونلهاي جاده شمال و فريادهاو غريوهايي كه بازيگران با سرهاي از پنجره بيرون آمده سر مي دهند آغاز مي گردد آغاز زيبايي براي فيلمي كه مي خواهد حرفهاي بسياري بزند...

روند روبه رشد اصغر فرهادي كماكان ادامه دارد و گويا ايستادني نيست فيلمها يكي پس ا ديگري گوياري اين صحبتند ، هر يك زبان حالي است از هزاران هزار انسان.

اين حركت رو به تعالي اصغر فرهادي كه از نويسندگي ، كارگرداني ، تهيه كنندگي فيلم به طراحي صحنه نيز كشيده شده فيلمي با نام با مسماي درباره الي ... ( با سه نقطه ) ساخته است كه در اين ايام سينماي ايران فيلم خوب كمتر به چشم مي خورد حضور خوبي پيدا كرده و استقبال خوبي نيز در گيشه داشته است.

درباره الي ... تنها درباره الي نيست حديث انسانهايي است كه در دور و اطرافمان و نيز در درون خودمان هستند كه حرف مي زنند ، قضاوت مي كنند ، راي مي دهند ، مصلحت انديشي مي كنند ، دروغ مي گويند و و و. درباره تصميماتي است كه افراد متفاوت در زمانهاي متفاوت هر يك به گونه اي متفاوت مي گيرند.افراد فيلم به مانند چهارشنبه سوي از افراد متوسط رو به بالا جامعه ما هستند كه در مكاني گرد آمده اند و در موقعيتهايي قرار مي گيرند تا از زندگي ، خود و ديگران بگويند.

شخصيت محوري فيلم كه بحثها و صحبتها درباره او رخ مي دهد دختري با نام الي است شخصيتي كه حضور چنداني در فيلم ندارد . فيلم تصوير چندان واضح  و روشني از الي به ما نمي دهد شخصيتي مرموز ، سربسته و همراه با شك و ترديد حتي نام وي نيز براي شخصيتهاي فيلم مبهم مي ماند  در جايي از فيلم هنگام حضور پليس  نام وي را مي خواهد تنها اطلاعاتي كه از وي دارند الي است. با اين تصوير مبهم و همراه با شك و ترديد است كه بيننده به همرا ه شخصيتهاي فيلم به قضاوت و داوري مي نشيند و در طول فيلم دنبال حقيقت مي رود. انتهاي فيلم در روبرويي سپيده با بازي شاخص گلشيفته فراهاني و نامزد الي مي بينيم كه سپيده مصلحت را بر حقيقت ترجيح مي دهد و دروغي بر زبان مي آورد كه جمع از وي خواسته است پس از آن لحظه اي را مي بينيم كه عده اي از جمع در حال هل دادن و بيرون آوردن ماشين از شنهاي ساحل هستند و اين بازگشت به زندگي و جريان داشتن زندگي است .

 بسياري از قوت درباره الي ... به فيلمنامه پر پيمان آن بر مي گردد.فرهادي نويسنده اي است كه كارگردان شده است  از سريال داستان يك شهر تا فيلمهاي رقص در غبار ، ارتفاع پست ، شهر زيبا ، چهارشنبه سوري ، دايره زنگي و اينك درباره الي  همه و همه آثاري هستند از هنر و ذوق وي كه حضور پر رنگ و لعاب قوت فيلمنامه در تمامي آنها مشخص است.

بازيهاي چشمگير بازيگران به همراه توان بارز كارگردان در كنار حركتهاي عالي دوربين لذت مضاعفي به فيلم مي دهدو حكايت الي را بازگو مي كند. استفاده نكردن از موسيقي متن نيز خود حكايتي است براي چنين فيلمي. جاي خالي موسيقي هيچ احساس نمي شود و تعمد كارگردان در اين خصوص و استفاده از موسيقي آب و موسيقي پاياني دلنشين و شنيدني قابل ستايش است.

اين اثر تفاوتي با  قبلي فرهادي دارد و آن عدم استفاده از روش فيلمهاي قبلي در پايان فيلم است كه در اين اثر از روش پايان باز استفاده ننموده و نتيجه گيري كامل را به بيننده واگذار ننموده است و خود در انتها پاياني براي الي متصور نموده است.

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 19:2 |

باشگاه مشت زنی

 

باشگاه مشت زنی فیلمی در رابطه با نفس و خود انسان است .باشگاهی که مشتهای ادمی بر نفس خویش وارد می اید.فیلم با آغازی از زندگی انسانی تنها با زندگی ملالت بار و تکراری ...انسانی دلزده و خسته از این گونه زندگی کردن..سردرد دارد شبها خوابش نمی برد دچار کلافگی است .

ناراتور با بازی خوب ادوارد نورتون به جمعیتهایی پناه می برد که از درد و رنج و غصه می گویند و بدین گونه با اندوه وغم انها همراه می شود تا از زندگی خود دور شود .در واقع برای رهایی از غم و افسردگی درون به غم و انده بیرونی پناه می برد .در این حین با تایلر آشنا می شود که دریچه تازه ای روبروی او گشوده می شود در ابتدای آشنایی جرقه هایی از باشگاه مشت زنی زده می شود و تایلر از جک در خواستی غیر عادی می کند که اورا بزند جک در ابتدا با حیرانی اورا می نگرد اما با خواهش دوباره تالر ضربات شروع میشود که تایلر نیز شروع به زدن ناراتور می کند و این یکی از زیباترین و غیر منتظره ترین لحظات فیلم رقم می خورد .

تالر یک امر غیرعادی و غیر منتظره به نظر می آید و کارهای غیرمعمول و غیر اخلاقی انجام میدهد جایی که مسول ادیت فیلمها است میان فیلمهای خانوادگی صحنه هایی از فیلمهای پورنو را قرار میدهد یا جایی که در رستوران به عنوان پیشخدمت کار می کند درون غذا ادرار می کند و....

تایلر نمادی از روح و درون ناراتور است که جای جای فیلم فینچر به ان اشره می کند فیلم با پس زمینه های فراوان فلسفی همراه است و طعنه ای به زندگی بشر امروزی که پیله ای دور خود تنیده است بی انکه واقف بر آن باشد. در مورد این فیلم باید گفت فینچر تمام هنرش را رو میکند و انصافا که کار بسیاری قوی اریه نموده است ریتم بسار فوق العاده و سریع فیلم جرات بر خاستن به مخاطب نمی دهد و تا انتها او را میخکوب نگه میدارد حوادث به سرعت رخ میدهد و اتفاقات از پی هم می آیند و این تغییر پذیری گاها سریع شخصیتها را توجیه می کند.فینچر در دیگر ساخته های خود نیز از ریتم و حرکت دوربین بهره های فراوانی برده بود اما این دو مقوله به همراه هنر کارگردانی عالی فینچر بیش از پیش و بیشتر از کارهای قبلی وی نمود پیدا می کند .

در باشگاه مشت زنی بازیهای زیبایی به چشم می اید و دو شخصیت اصلی با بازیهای ادوارد نورتون و براد پیت بسیار درخشان ظاهر شده اند به خصوص براد پیت که فرای تصور از بازی خودش ظاهر شده است و این شاید بتوان گفت بسیاری به هنرمنده کارگردان بر می گردد.

با عرض پوزش از ایرادات وارده

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 13:26 |

بازیگران:

پرویز پرستویی . مهتاب نصیر پور . گلشیفته فراهانی . کامبیز دیرباز

گفته بود که دیگر فیلمی در ارتباط مستقیم در ژلنر جنگ نخواهد ساخت و از این کار دیت کشیده است اما پس از دو کار ارتفاع پست و به رنگ ارغوان این توبه را شکست و به نام پدر را ساخت . این فرزند بعد از توبه به گفته خود حاتمی کیا آرامش و التیامی بود بر زخم و الامی که  بعد از اتفاقات به رنگ ارغوان پیش آمده بود.اتفاقاتی خواسته یا نا خواسته که پیش آمد و حاتمی کیا را مدتی گوشه نشین کرد تا به نام پدر نگاشته شود.

به نام پدر در رابطه با خانواده ای سه نفره است که در ابتدا هر یک جدای از یکدیگر مشغولند و ارتباطشان از طریق تلفن همراه است. فرزند خانواده با بازی خوبی از گلشیفته فراهانی دانشجوی رشته باستانشناسی است که در یکی از تپه های قدیمی خوزستان به همراه دیگر دانشجویان مشغول کند و کاو و تفحص است . با کشف یک پیکان زیر قدیمی پای او بر روی مینی بازمانده از دوران جنگ می رود و باعث آسیب دیدگی می شود .

پس از خبر دار شدن پدر از جریان اتفاق افتاده متوجه می شود که مین منفجر شده کاشته خود او در زمان جنگ تحمیلی بوده است و از اینجا درگیری با خود شروع می شود که بازی خوب دیگری از پرستویی واسوخت و تاوان کدام کناه ناکرده را بسیار خوب نمیان می سازد.

داستام و سوژه فیلم موضوع  و تم جالبی است و ارزش کار کردن را دارد . لوکیشنها در فیلم تاثیر خود را دارند و انتخاب آنها به جاست . موسیقی نیز همین طور که بسیار خوب به کمک بار عاطفی فیلم می آید و تاثیر بسیاری دارد. اما بهتر از اینها بازیهای خوب و روانی است که از بازیگران فیلم دیده می شود که باز این برمی گردد به هنر و توانایی کارگردان و حضور بازیگردانی به نام آزیتا حاجیان .پرستویی در همکاری دیگری با حاتمی کیا بار دیگر جلوه نمایی می کند و درخشان ظاهر می شود و کمکی که پرستویی به فیلم می کند قابل تقدیر است .

به نام پدر ساختاری متفاوتتر نسبت به آثار قبلی حاتمی کیا دارد و از نرمی  لطافت بیشتری برخوردار است و از آن سفت و سختی آثار قبلی به آن شکل خبری نیست . قهرمان فیلم دیگر نمی جنگد و سفت و سخت حرفش را نمی زند و گاهی به راختی از حق خود می گذرد. اما خیلی جاها نیز تشابه خود را حفظ کرده است همان انقلاب درونی و ناگهانی و بروز با فریاد های بیرونی و اصرار و تند رویهای خاص خود..

تم اصلی داستان و خط اصلی به خوبی به پیش می رود اما در حواشی و اصراف دچار مشکل می شود و پرداختها در حاشیه ان چنان خوب از آب در نمی آیند در حاشیه مربوط به موسسه خیریه که همسر قهرمان فیلم با بازی خوب مهتاب نصیرپور به دنبال شوهر خود به آنجا می رود به دنبال ان است که تا حدی به ریا کاری و تظاهر رییس موسسه و افراد حاضر در آن اشاره کند که تا حدی دچار افراط و شعارزدگی می شود و تاثیر که باید داشته باشد ندارد.

با سابقه ای که از حاتمی کیا سراغ داشتیم و اینکه خود حاتمی کیا ما را مشکل پسند عادت داده است توقعی بیش از این می رفت اما با این حال به نام پدر اثری است از کارگردان صاحب سبک ما که حیف از ان است که دیده نشود .

روی هم رفته به نام پدر فیلمی خوش ساخت و برخوردار از کارگردانی و بازیهای خوبی است که در روزگازی که فیلم خوب کمتر یافت می شود غنیمت است.

 

با عرض پوزش از ایرادات وارده.

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 0:55 |

نویسنده و کارگردان: عباس کیارستمی

بازیگران: مانیا اکبری , امین ماهر

 ten

نقدی بر ده:

ده از اخرین ساخته های عباس کیارستمی کارگردان صاحب سبک و شهیر ایرانی و یکی از کارهای به واقع تاثیر گذار و زیبایی است که کیارستمی با یک دوربین دیجیتال به پایان رسانده است.

ده متشکل از ده قطعه و یا به عبارتی ده پرده به هم پیوند خورده از زندگی و گذر زنی است در جامعه ایران .

کیارستمی در جایی گفته بود در کتابخانه شخصی من کتابهای رمان وداستان همگی تمیز و نو هستند چرا که تنها یک بار آنها را خوانده ام اما کتب شعر همگی کهنه و مستعمل هستند چرا که بارها انها را مطالعه می کنم واین بیانگر ترجیحی است که کیارستمی سینمای شاعرانه را بر سینمای در قالب داستان می دهد .و این در کارهای قبلی وی نیز نمود مشخص دارد از نامهایی که بر فیلمهای خود می گذارد خانه دوست کجاست که از سهراب سپهری وام گرفته است و همچنین باد ما را خواهد برد که وامدار یکی از اشعار فروغ فرخزاد است.

شاید بتوان گفت ده شعری سینمایی در ده بیت است اما ابیاتی که در یک وزن و اندازه نیستند .

لوکیشن فیلم تنها یک اتومبیل است که با نصب یک دوربین دیجیتال بر روی داشبورد آن و گردش 90 درچه ای دوربین به چپ و راست فیلمبرداری شده است .که علاوه بر کارگردانی نویسندگی و تدوین و تهیه ان نیز خود کیارستمی انجام داده است .

ساختن فیلم در این فضای محدود و بسته بسیار دشوار است و استعداد و ریسک بسیاری را می طلبد با توجه به اینکه ممکن است اثر ملالت آور و خسته کننده باشد اما کیارستمی در این اثر از پس این دشواری بر آمده است و از یک فضای محدود و بسته فیلمی در ده پرده ساخته است که راوی جامعه ایرانی و زن ایرانی است ولی هر زنی در سراسر دنیا می تواند با آن همذات پنداری کند .

دیالوگهای فیلمهمگی در جای خود به کار برده شده اند و بسیار عالی پرداخته شده اند.یکی از زیباترین  و تکان دهنده ترین سکانسها گفتگوی  نقش اصلی ده با بازی مانیا اکبری که بعد خود فیلمسازی از تبار کیارستمی شد با دختر روسپی است که گفتگوهای جذاب و جالبی رد و بدل می شود که تا حدودی نیز غیر منتظره به نظر می رسد .

روند فیلم طی و طریق نگاه و دید زنی است که به تدریج معلوم می شود که آنچه او نا امیدانه جستجو می کند آرامش خیال است در جامعه ای که حقوق زنان را رعایت کند نه جامعه ای که مردانش بیوفا و عشقها گذرا و تهی باشند .زن نقش اول با سوار کردن افراد مختلف در طول مسیر خود و صحبت از عشق, وفا ,فلسفه زندگی می امیزد ,می آموزد و فرامی گیرد. در ادامه دو زن جوان دلشکسته را دلداری می دهد و از فلسفه زندگی غیر وابسته اش می گوید ( او حتی همسر خود را دوست و همدم یاد می کند) .

یکی دیگر از نکات مثبت فیلم ده بازیهای خوب و روانی است که صورت گرفته که آن هم به سبک خود کیارستمی با یک شیوه خاص خود صورت پذیرفته است بویژه گرفتن بازی از پیر بچه ده دوازده ساله ای که گرفتن بازی در این فضا و این گونه بسیار سخت است که کیارستمی مانند دیگر کارهایش استفاده از نابازیگران را به خوبی انجام می دهد.

روی هم رفته فیلم ده یکی از آثار اثر گذار و زیبای کیارستمی در میان خیل آثار او می باشد و فیلمی است که چه در سطح داخلی و چه در سطح بین المللی جایگاه ویژه ای دارد که خود موجب تثبیت بیش از پیش کیارستمی می شود.

 

+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 0:28 |
می خواستم نقد خوب و کاملی از این فیلم را در اختیار شما بگذارم و به این دلیل بر آن شدم که نقدی از راجر ایبرت را برایتان آماده کنم. این متن کمی کوتاه شده است.از پیش به خاطر خطاهایی که ممکن است در آن وجود داشته باشد پوزش می خواهم.......
“Crash” داستان های به هم پیوند خورده ای را از انسان های سفيد، سياه، لاتین، کره ای ها، ایرانی ها ، پلیس ها و مجرمان، ثروتمندان و نیازمندان و افراد قدرتمند و بانفوذ و ناتوان و عاجز تعریف می کند که همه بر پایه ی نژادپرستی مشخص شده است.همه قربانی آن هستندو همه مقصر.گاهی اوقات آنها در ورای آن از مرزها عبور می کنند. واکنش های ناگهانی منفی آنها ممکن است غریزی باشد و واکنش های مثبت آنها ممکن است خطرناک باشد.چه کسی می داند که دیگری به چه می اندیشد؟
نتیجه فیلمی است دارای جاذبه و جذابیت شدید.به سرعت و به قدر نیاز می فهمیم که شخصیت ها چه کسانی هستند و زندگی آنها مانند چیست. ولی هیچ نظری درباره ی این که چگونه رفتار خواهند کرد، نداریم. چرا که به مقدار زیادی به حادثه بستگی دارد.بسیاری از فیلم ها کلیشه ای هستند و روند اتفاقات مشخص و ثابت است و ما ساختار را می دانیم و به دنبال دگرگونی ها آن ها را تماشا می کنیم. ولی “Crash” فیلمی است با احتمال باز و هر چیزی می تواند اتفاق بیفتد. به دلیل اینکه ما به شخصیت ها توجه می کنیم، فیلم توانایی غیرعادی و مرموزی در درگیر کردن ما دارد.
“Paul Haggis” کسی که فیلمنامه “Million Dollar Baby” او جايزه ی اسکار را برد، این فیلم را کارگردانی کرده است.داستان ها بر پایه ی اتفاق و حادثه، خوش اقبالی و شانس به هم ارتباط پیدا می کنند.همان گونه که زندگی شخصیت ها همانند پین بال به هم برخورد می کنند.
در این فیلم فرض شده است که بیشتر مردم در مقابل اعضای گروه های دیگر احساس تعصب، خشم، و نفرت می کنند و فیلم عواقب و پیامدهای برخاسته از این احساسات را نمایش می دهد. چیزی که مرتب اتفاق می افتد این است که تصورات شخصیت ها، آنها را از دیدن واقعیت شخصی که در مقابلشان قرار دارد باز می دارد. یک ایرانی، عرب پنداشته می شود، در حالی که ایرانی ها فارس هستند. هم مرد ایرانی و هم زن سفیدپوست دادستان بر این باورند که قفل ساز مکزیکی- آمریکایی یک تبهکار و کلاه بردار است، در حالی که او یک مرد اهل خانواده است.
یک پلیس سیاه با همکار لاتینش رابطه دارد ولی هیچگاه درست نمی فهمد که او اهل کدام کشور است. یک پلیس فکر می کند که یک زن سیاه که پوستی روشن دارد، سفید پوست است. وقتی که یک تهیه کننده به یک کارگردان سیاه پوست تلویزیون می گوید که شخصیت سیاه پوست در فیلم به اندازه کافی مانند یک سیاه پوست به نظر نمی آید، هیچگاه این موضوع از خاطرش نمی گذرد که خود کارگردان نیز سیاه به نظر نمی آید. همینطور که برای دو جوان سیاه پوست که مانند دانش آموزان کالج لباس می پوشند و رفتار می کنند نیز اینطور به نظر نمی رسد، ولی آنها یک سورپریز برای ما دارند.
می بینی که چگونه پیش می رود. در طول مسیر، این افراد دقیقا آن چیزی را که فکر می کنند، بیان می کنند. زن دادستان از یک درگیری خیابانی به قدری وحشت زده می شود که قفل ها را عوض می کند و سپس گمان می کند که قفل ساز با دوستان خلافکارش برخواهد گشت و به آنها حمله می کند. پلیس سفید پوست نمی تواند برای پدر در حال مرگش مراقبت پزشکی بگیرد و زن سیاه پوستِ مسئول بیمه ی سلامت را به خاطر استفاده از موقعیتش در رفتار تبعیض نژادی متهم می کند.
مرد ایرانی نمی فهمد که قفل ساز سعی دارد که چه چیزی را به او بگوید، کنترلش را از دست می دهد و برای حفاظت از خودش اسلحه می خرد. فروشنده ی اسلحه و مرد ایرانی در آنجا درگیری لفظی دارند.
هگیس بدون شک با صراحت فیلمنامه را نوشته و از هم گسیختگی در آن به وجود نیامده است و انتخاب بازیگر او بدون استثنا قوی بوده است.
“Crash” مسیر خود را می یابد. این فیلم روشی که همه ما مبتنی بر نژاد به سراغ نتیجه گیری می رویم را نشان می دهد.بله، همه ی ما، از هر نژادی و به هر حال اگر منصف باشیم، ممکن است که سعی کنیم که اینگونه باشیم، ما به آن بها می دهیم.
اگر امیدی در داستان وجود داشته باشد برای این است که زمانی که شخصیت ها به هم برخورد می کنند، چیزهایی یاد می گیرند، بیشتر درباره ی خودشان. همه ی آنها در پایان هنوز زنده هستند و انسان های بهتری شده اند که به دلیل اتفاقاتی است که برای آنها به وجود آمده است. نه خوشحال تر، نه خونسردتر، نه حتی باهوش تر، بلکه بهتر. سپس بعضی از آنها کشته می شوند که این ذات نژادپرستی است که تراژدی به همراه دارد.
فیلم های زیادی نیستند که بتوانند تماشاگران را به انسان های بهتری تبدیل کنند. من از Crash توقع معجزه ندارم ولی باور دارم که هر کس که این فیلم را ببیند به گونه ای حرکت خواهد کرد که همدردی بیشتری نسبت به کسانی که مثل خودش نیستند، پیدا کند.
فیلم شامل صدمه، سردی و بی رحمی است ولی از امید خالی نیست. همه ی این مردم، اگرچه بسیار متفاوت، شهر را بین خودشان قسمت می کنند و یاد می گیرند که ترسها و امید ها را نیز تقسیم می کنند.تا صدها سال پیش بیشتر مردم در هر کجای روی زمین هیچ کس دیگری را که شبیهشان نباشد را نمی دیدند. آنها نژادپرست نبودند چون تا جایی که می دانستند فقط یک نژاد وجود دارد.
+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 0:29 |

سلام عليكم (خدا با ماست)

اين فيلم را تنها يك بار موفق شدم ببينم لذا اگر ايراداتي بر آن باشد در همين ابتدا پوزش مي طلبم

من معمولا هر ديالوگي از هر فيلمي بر دلم بنشيند انرا در ابتداي صحبتم مي اورم و در ابتداي اين نوشته ديالوگي كه به نظرم در اين فيلم جالب رسيد در لحظه صحنه رويارويي پسر سرباز باا مرشد با بازي رضا كيانيان بود كه مرشد گفت بگو سلام عليكم و مكرر خنديد و چنين از عبارت سلام عليكم تعبير كرد :خدا با ماست..

كمال تبريزي كارگردان باهوش و زيركي است در انتخاب لوكيشن بسيار خوب عمل كرده صحنه هاي نابي از دل طبيعت زيباي شمال بيرون اورده است . صحنه چرخش اسياب ابي ,صحنه نماز خواندن پسرك سرباز بر روي برگهاي سبز و زرد درختان سبز و سر به فلك كشيده جنگل كه به نظر من سكانس فوق العاده و به ياد ماندني از اين فيلم هست صحنه هاي زيبايي هستند كه مرهون كارگرداني خوب تبريزي است.

نويسنده فيلمنامه در انتخاب مكان فيلم (يك روستا)وانتخابيك سرباز به عنوان محور فيلم و موضوع بسيار حساس معجزه بسيار دقت به خرج داده البته كاملا مشخص است كه نويسنده محمد رضا گوهري با مطالعه فراوان كتب عرفاني و سير و سلوك توانسته اين فيلمنامه را بنگارد.چرا كه مي توان گفت تقريبا شخصيتهاي فيلم قبلا در گذشته سابقه داشته انديكي از عرفاو از شاگردان عارف سالك ايت الله مجتهدي در دوران سربازي به مراتبي دست يافتندو همين طو ر در مورد ديگر شخصيتهاي فيلم مانند نقش مرشد و...

به نظر من بر خلاف نظراتي كه منتقدين صاحب نام در مورد اين فيلم داده اند فيلم يك تكه نان فيلم خوب و زيبايي است .انتخاب لوكيشن ,بازيگران دكور و تاحدي گريم سنجيدهو موفق بوده است .ايرادي كه مي توان بر اين فيلم گرفت در مورد گريم رضا كيانيان در نقش دومش است كه يك مقدار دور از واقعيت مي زند و ديگر استفاده از رويا نونهالي در دو نقش بود كه به نظر توجيهي ندارد.به نظرم از حالت حال در گذشته در فيلم به خوبي استفاده شده و اين البته فيلم را ديرفهم تر مي كند اما زيباست .

اما كلا موضوع و تم داستان تم جالبي است كه البته بسيار خطرناك كه روي لبه شعار راه مي رود و بايد از شعارزدگي دوري كند كه به نظر در مورد يك تكه نان صادق است .فيلم حول يك سرباز بي نام كه تنهادر يك جا مي توان متوجه نام او از روي امضايش بر روي كفن شد (قيس)

و كم حرف و تا حدي متضمن بله . اينها همگي از نشانه هاي عرفا است جهت طي مسير الی الله كم حرفي, پرظرفيتي ,كم سوال كردن , بلاهت و سادگي نياز است . كه تمام اين موارد در اين فيلم رعايت شده است .پسر سرباز با بازي خوب هومن سيدي اينقدر ساده است كه هر كه هر چه بگويد انجام مي دهد و همان را بازگو مي كند مثلا در هر پرسشي كه از او در مورد اينكه كجا

ميروي مي كند همان كه به او گفته اند را جواب مي دهد به امامزاده.

فيلم بر خلاف تصور ابتدايي از فيلم بر حول پسر سرباز مي چرخد اوست كه پسرك نابينا را شفا مي دهد اوست كه دو مرتبه كفشهاي خود را به چوپان و پسر دونده مي دهد اوست كه در سكانس انتهايي فيلم دختركي كه از ناحيه پاهايش مشكل دارد با خوردن ناني كه او به ان دستي زده

شفا ميدهد نه ان زن بي سواد حافظ قران كه تمام مردم دنبال او را گرفته اند در حالي كه شفادهنده

اصلي در مسير ديگري است در امامزاده در حالي كه مي بينند و اعتنايي نمي كنند.

با عرض پوزش از ايرادات وارده.. م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 19:39 |
داستان مي خكوب كننده : 10
كارگرداني خارقالعاده: 10
نقش آفريني استادانه: 10
فيلم برداري ديوانه كننده: 10
موسيقي خفقان آور :: 10
هفت يك شاهكارعجيب است. يك اتفاق است .اينكه اين همه حسن يكجا در يك فيلم جمع شود كمي مشكوك است!يكي از دوستان گفتند آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري.البته بدون اغراق اين حرف درست است.ولي در اينجا نصف آنچيزي هم كه لايق بوده تحسين نشده. حتي همانطور كه ميدانيد اين فيلم اسكار نگرفت!


ژانر جنايي يكي از ژانر هاييست كه بستر عجيبي براي پرورش ايده دارد.واقعيتي است ترسناك تر ازتخيل چيز هايي كه به شدت از آن ميترسيم.واي اگر بر سرمان بي آيد.از آن چيز هايي كه وقتي مادر بزرگ ها مي شنوند دستشان را گاز مي گيرند.
فينچر با نهايت استادي دنيايي ديوانه وار, خفقان آور, آشفته,نا اميد, تحديد آميز و سردرگم و در عين حال همراه با ميل مازوخيستي خواستني را مي آفريند(دنيايي كه از آن مي ترسيد ولي تاحدي جذاب است كه شيفته آن مي شويد)دراين دنيا كه نمونه دنياي مدرن است هر شخص كار خود را مي كند و سازخودراميزند.
مردم با بدبختي در ميان آهن وباران و زنگار زندگي مي كنند , يك ديوانه مي گويد كه دست خداست و بايد گناهكاران را به سزاي اعمالشان برساند و آنقدر با اطمينان و با بازي ديوانه كننده اسپيسي اين را مي گويد كه بيننده شايد واقعا شك كند يا در صورت اعتقاد حتي حرف او را باور كند.
يكي ديگر مي خواهد قهرمان باشد ولي سر بريده تنها نشانه صداقت و راستي فيلم را برايش مي فرستند.يكي ديگر سال ها برعليه جرايم جنگيده و با نااميدي آخرين روز هاي كاري اش راادامه مي دهد. او جهان بيني خاص خودش را پيدا كرده, ديگر چيزي چندان سر شوق نمي آوردش, صداي آژير ماشين پليس , فرياد همسايه ها و صداي تيك تيك ساعت لالايي خوابش است. انگار مسخ شده.انگار در طي تنازع بقا از موجودي كه با جنگل و دشت سازگار است به جانوري تبديل شده كه با اسلحه و گوگرد خويشاوندي دارد. همسر ميلز(پالترو) به سامرست (فريمن) مي گويد كه حامله است و مي گويد كه هنوز به ميلز( پيت)موضوع را نگفته, اظهار مي كند كه مي ترسد كه بچه اش را در چنين دنيايي به دنيا آورد و با سامرست به مشورت مي نشيند, ولي سامرست هم درمانده است چه مي تواند بگويد؟ چه مي داند؟ اگر خود او مي دانست شايد وضعش بهتر بود. سامرست ناظري ساكت و بي ادعا است كه تمام سعيش را مي كند اما به هدف نمي رسد.
خوابش نمي برد. نيمه شب از جا برميخزد. جاقويش را برمي دارد و به طرف هدفي پرتاب مي كند. دوباره آن را مياورد و دوباره پرتاب مي كند دوباره مي آورد و دوباره پرتاب مي كند و باز تكرار و تكرار؟ كاري كه ميكند بيهوده مي نمايد ولي چاره چيست؟ اين يعني اسطوره به زبان مدرن.

هفت حكم شعري سينمايي را دارد كه در آن عناصر گل, درخت, بلبل, رودخانه و چمن زار سنتي جاي خود را به آهن ,گلوله,اسلحه, نفرت , جنون و مرگ داده اند.
در نهايت فيلم با يك ديالوگ استثنايي كه هم با فضاي خشن و نااميد كننده داستان سازگار است و هم با فضاي ادبي آن به پايان مي رسد..

(( ارنست همينگوي ميگه كه دنيا جاي خوبيه و ارزش جنگيدن رو داره, من با قسمت دومش موافقم))
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 13:25 |

marlon brando


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 4:14 |

"داری با من حرف می زنی، خب من تنها کسی هستم که اینجاست!"

روایت تاثیرگذار و تکان دهنده "مارتین اسکورسیزی" و "پل شریدر" از نیویورک بعد از جنگ ویتنام و دغدغه های یک سرباز بازمانده از جنگ. سربازی که تغییرات فاحش جامعه آمریکا به سوی جرم، جنایت، بی بندو باری و فساد خیلی آزارش می دهد...

اگر کمی دقت کنید؛ می بینید که در فیلم، رابرت دنیرو یا همان "تراویس بیکل" همیشه لباس های خاکستری یا با رنگ های مرده به تن دارد.این امر حتی در مورد لوازم خانه اش نیز صحت دارد.در حالی که دنیای اطراف او پر است از رنگ های تند و روشن. رنگهایی که از پس شیشه های تاکسی، خیلی آزار دهنده می نمایند...ظاهر تراویس نشان می دهد که او هنوز خود را با آمریکای بعد از جنگ تطبیق نداده است؛ یعنی اصلاً نمی خواهد مانند مردم دیگر شهر باشد. شهری که سکس، دروغ، قتل و مواد مخدر مثل بختک به جان آن افتاده است ولی به قول خود تراویس بالاخره "یه روز یه بارون واقعی تمام کثافت های این شهرو می شوره!"

تنها در دو جای فیلم لباس های تراویس به رنگ سایر مردم درمی آید...
* یکی قسمتی که با "بتسی" قرار دارد و ناچاراً باید با او همراه باشد و مثل او باشد.
* دیگری آنجا که قصد کمک به "آیریس" ( با بازی جودی فاستر) را دارد و برای صبحانه با او قرار می گذارد. اینجا هم ناچاراً به رنگ آیریس درمی آید.
خارق العاده تر اینکه در سکانسی که تراویس شروع به انجام قتل ها می کند، از میزان رنگ کلی فیلم کاسته می شود و همه جا به رنگ لباس های تراویس می شود.می دانید چرا؟ چون او طغیان کرده و می خواهد همه جا را به رنگ خود درآورد...

فیلم درباره نیویورک دهه هفتاد است، اما بعد از گذشت سی سال آن را با تمام وجود درک می کنید. این "هنر" که هر کس با هر عقیده و فرهنگی آن را با تمام وجود لمس کند، یک هنر واقعی و اصیل است.راننده تاکسی را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد و صدای رابرت دنیرو تا آخر عمر در گوشه ذهنم باقی خواهد ماند: هی... اینجا یه مرد هست که دیگه تحمل نداره!

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 4:10 |

قطعا هركارگرداني در دوره ي فيلم سازي خودش سير تكاملي اي دارد كه اين پختگي ماحصل تجربه در فيلمسازي و زندگي است. كيشلوفسكي از جمله كارگردان هاي بزرگي است كه از ابتداي كار خود با يك پختگي ذاتي كار خود را شروع كرد. فيلم كوتاه چهارده دقيقه اي سر هاي سخنگو كه از اولين كار هاي كيشلوفسكي است ، مدرك قابل اعتمادي براي اثبات اين قضيه است. آبي قصه ي زن ميانسالي است كه در سانحه اي همسر و فرزندش را از دست مي دهد. ابتدا نا اميد است. و به اين نتيجه مي رسد كه "قادر نيست" به زندگي ادامه بدهد. اما عملا مي بيند همانطور "قادر نيست" خود را از زندگي خلاص كند و ناگهان به بلوغي در زندگي خود مي رسد كه مي تواند در آن از قيد و بند هاي زندگي سابقش آزاد باشد. براي شروع استوديو آبي كه نمادي از زندگي سابق او با همسر آهنگسازش است را نابود مي كند به اين اميد كه با اين كار بتواند خاطرات و زندگي گذشته را فراموش و نابود كند. اما بعدها در مي يابد كه رهايي از آن زندگي به اين آساني ها هم امكان پذير نيست. بنابراين كل خانه و اساس آن را مي فروشد و براي اين كه بتواند به خود ثابت كند كه مي تواند بر خلاف قانون زندگي قبلي اش رفتار كند براي شروع دوست و همكار همسرش را بر روي دشك آبي اي كه تنها نمادي از زندگي گذشته ي اوست به عشق بازي دعوت مي كند. اما رنگ آبي دست بردار نيست. هميشه با او است. در استخر در خيابان. نشانه ها تمام نشدني اند و پاك كردن آن ها به مثابه فنا كردن زندگي خود اوست. و در نهايت متوجه مي شود كه همسرش با يك وكيل دعاوي دادگاه رابطه داشته و آن زن از همسر او بچه دار است. اين بود ژولي قادر به نابود كردن اين نشانه ي جديد از زندگي سابق خود نيست. بچه اي از همسر او. قطعا شبيه به او خواهد بود و خاطره ي او را زنده خواهد كرد. بنابراين در مقابل گذشته تسليم مي شود و آن خانه را محلي براي زندگي و گذراي آن بچه مي كند. از طرفي پخش شدن آخرين آهنگسازي همسر ژولي كه شاهكاري به ظاهر نيمه كار است به او مي فهماند كه به هيچ عنوان آن بدبختي ها را نمي توان فراموش كرد.
در سينماي كيشلوفسكي هيچ وقت يك نفر تنها قهرمان يك داستان نيست. همه از نظر كيشلوفسكي قهرمان هاي داستان خودشان اند. در سينماي كيشلوفسكي رهگذري كه از كنار شخصيت اول فيلم مي گذرد مي تواند شخصيت فيلم ديگري از كيشلوفسكي باشد. با اين نقطه ي اشتراك كه همه اين شخصيت ها بدبخت اند و همه اي اين بدبختي ها جبر است. مثل پسر تنهايي كه به ژولي مي انديشد. فاحشه اي كه در طبقه ي پايين خانه دارد و شخصيت فيلم سفيد كه همزمان با ژولي در دادگاه حاضر است. اين بدبختي بالفطره نشان از تفكر ناتورئاليستي كيشلوفسكي و جهان بيني اوست.
در سينماي كيشلوفسكي نماد هر چيز در همان فيلم مشخص است. مثلا در ابتداي فيلم آبي، زرورق آبي اي در دست زني است كه از شيشه ي ماشين بيرون آمده و بعد بيرون انداخته مي شود شروع براندازي رنگ آبي از آن فيلم است. و در چند صحنه ي بعدي ژولي شكلات آبي رنگي در كيفش مي يابد كه زرورق آبي اي مثل همان زرورق بدور آن است و چون تداعي گر خاطرات زندگي گذشته اوست شروع به جويدن شكلات مي كند.
اين شعار كيشلوفسكي است كه اگر يك شيشه ي شير در فيلم من مي شكند اين لهستان نيست كه از هم مي پاشد. اين فقط يك شيشه ي شير است. مطلب اخير به ما خاطرنشان مي كند كه نبايستي خيلي در شناخت نماد هاي فيلم هاي كيشلوفسكي عجله كرد.
در ضمن يكي از عناصري كه به سينماي كيشلوفسكي جلوه ي خاصي بخشيده موسيقي فيلم هاست. كه به آهنگسازي پرايزنز كار شده اند. در فيلم آبي موسيقي فيلم طوري بر فيلم تجلي مي كند كه همه ي خاطرات گذشته بر سر ژولي يا بر سر بيننده مي كوبد. از اين جهت شايد بعضي ها اين فيلم را افسرده كننده بدانند.
گفتني كم نيست. ولي ما كم مي دانيم و جا هم كم است!

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 14:41 |
brando

سومین و آخرین همکاری الیا کازان و مارلون براندو، بهترین کار مشترکشان هم هست. الیا کازان (در سال ساخته شدن فیلم؛1954) پس از گذشت حدود دو دهه از شروع کار فیلمسازیش به یک فیلمساز کارکشته تبدیل شده و بازی فوق تصور براندو هیچ حرفی باقی نمی گذارد. "تری مالوی" دربارانداز به همراه نقش دن کورلئونه بدون شک بهترین بازیهای براندو هستند.

روایت سرد،خشن و در عین حال احساساتی الیا کازان از زندگی کارکنان یک شهر بندری، با تمام ناملایمات و تبعیض های زندگی سختشان به قدری تاثیرگذار بود که هشت اسکار برای سازندگانش به ارمغان بیاورد.الیا کازان در آن سالها فیلم های بسیار خوبی می ساخت. درام های فوق العاده او مثل "اتوبوسی به نام هوس" ، "دربارانداز" و "شرق بهشت"، "آمریکا آمریکا" و "یک درخت در بروکلین رشد می کند" یک سوال را در عالم سینما بی جواب گذاشت: چه کسی بهتر از الیا کازان درام می سازد؟

کازان برای ایجاد تاثیرگذاری دراماتیک، فیلمش را بر اساس یک ساختار دراماتیک بی نقص پیش می برد. شخصیت های فیلم تا هنگامی که درگیر ماجرایی نشده اند؛ در مقابل ظلم و تحمیل سختی ها از سوی دیگران عکس العملی نشان نمی دهند. اما هنگامی که در گیر کنش و ماجرا می شوند فیلم اوج می گیرد.
* تری مالوی(مارلون براندو) به خاطر برادرش برای مافیای داخلی بندر، کار می کند. اما هنگامی که جان برادرش را در خطر می بیند، طغیان می کند.
* ایدی دویل(اوامری سینت) به خاطر پدر پیرش به مدرسه مذهبی می رود. اما هنگامی که در دام عشق تری مالوی گرفتار میشود؛ فرمانبرداری از پدرش را فراموش می کند.

در بارانداز فیلمی فوق العاده دوست داشتنی است. اگر می خواهید فیلمی از مارلون براندو ببینید- به جز پدرخوانده که حسابش جداست- بهترین گزینه همین فیلم است.
+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:7 |

ten1. ده مصداق عبارت سهل و ممتنع است.هر کس فکر می کند کیارستمی کلاه بردار و دزد است، فقط ذره ای نو آوری مثل او داشته باشد.مشکل اینجاست که همه این آدم هایی که این حرف ها را می زنند ،یا منتقدان فسیل شده اند یا سینماگرانی که خودشان نا خودآگاه تحت تاثیر کیارستمی قرار گرفته اند!

2.فیلم تحت هیچ شرایطی استعاره ندارد!!!.اینکه توی فیلمی به این روانی و سادگی دنبال استعاره بگردیم ،نشانگر نفهمیدن کیارستمی است.دنبال استعاره گشتن در این فیلم،اصولا به این معتی است که "من خیلی دنبال پیچیدگی هستم" و یا "من آدم ژرفی می باشم!!" که این مسلما بر خلاف تفکر کیارستمی است!دیگر ساده تر از این می شود فیلم ساخت؟
می شود داستان این منتقدانی که یک چیزهایی از توی فیلم در می آورند که خود کارگردان هم خبر ندارد!!!
فیلم در واقع آنقدر ساده است که لغال فالوس و منجلاب و پریشیده و پریشاندینده و ... درباره آن کاربرد ندارند!!



3. ده فیلمی درباره زن نیست! به همین سادگی که اگر در فیلمی تمام مدت یک بازیگر زن را ببینیم ، نمی شود گفت فیلم درباره زن است!که اگر منطق اینگونه باشد باید بگوییم ده فیلمی درباره اتومبیل است نه زن!!!!
پس لطفا بیشتر از حد و اندازه طبیعی متاثر نباشید!ده شاید فیلمی درباره ی خانواده از هم پاشیده باشد که مردش را هم درست نمی بینیم!ولی به اندازه کافی از وجودش آگاه می شویم.
اگر مشکلات آدم های فیلم برای بعضی ها تکراری باشد معنی اش این است که این حرفها بد است؟بگذارید بهتر بگویم...می شود در هر فیلمی حرف جدیدی زد؟اصولا از بدو پیدایش هنر، مکررا چیز های جدیدی گفته شده؟؟؟مگر نه اینکه شاهکارهای هر هنری رامی شود چکیده ای از چند درد تارخی و کهن بشری دانست؟کدام حرف جدید؟نه جدا کدام جرف جدید؟؟؟
اگر منطق اینگونه را بپذیریم،مسلما حرف هر فیلمی برای کارگردان همان فیلم خیلی خیلی تکراری است و اصلا باید از ساختن فیلم منصرف شود!اصلا باید قید هنر را زد!باید پرید در منجلاب و پریشیده و ژرفا و از این دست مسایل!!!!
دردهای جامعه ایران بسیار محدودند...اگر از دیدنشان خسته شده اید،چشم هایتان را ببندید!

گاهی اوقات آدم ها آنقدر "ژرف و عمیق و .." می شوند که یادشان می رود،سینما برای سرگرمی ساخته شده.حرف داشتن و حرف جدید زدن، فرع قضیه است!

4.بزرگترین دستاورد ده، حذف خود کارگردان است!به زحمت می توان رد پای کات های کارگردان را پیدا کرد(آنهم اگر خیابان های تهران را بلد باشی و بفهمی که کجاها لوکیشن یکهو می پرد که تازه این هم خیلی کم دیده می شود). نو آوری کیارستمی به حدی می رسد که با خودش هم شوخی می کند!

5.درخشان ترین لحظه های فیلم صحنه ای است که پسر در ماشین تنها می ماند.یادمان نرود بازی گرفتن از بازیگر بزرگترین هنر کارگردان است.آن هم موقعی که خودت آگاهانه تمام ابزارهای لازم را از خودت گرفته باشی

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 10:44 |

دتورناتورهر تئوري سينما شخصيت اصلي فيلم كسي است كه دچار تغيير و تحول مي شود. كسي كه زندگيش، ديدگاهش، رفتارش يا هر يك از ويژگي هاي ديگرش تحت تاثير رويداد ها و ماجراي فيلم دگرگون مي شود یا قربانی حوادث میشود.
"اينكه فيلم از زبان كسي روايت شود يا اينكه زمان بيشتري روي پرده ديده شود، باعث نميشود او شخصيت اصلي فيلم باشد.
مثلا در فيلم تلما و لوئيز از نظر ساختاري تلما شصيت اصلي محسوب مي شود چون اوست كه از يك زن خانه دار معمولي كسل كننده و ترسو متحول مي شود، سرقت ميكند، آدم ميكشد، مست ميكند، و با يك پسر اتواستاپ زن ميخوابد. در حالي كه لوئيز هيچگاه دچار چنين تحولاتي نميشود. (منبع: هنر سينما، ديويد بوردول)"

بنابراين در فيلم "مالنا" شخصيت اصلي فيلم مالنا است. فيلم درباره اوست نه درباره گذر از دوره بلوغ يك پسربچه. دقت کنید رناتو از آن دوره میگذرد و در آخر فیلم با دوست دخترش دست اندر دست و سیگار بر لب قدم میزند و حتی از مالنا دفاع نمیکند. چطور متوجه نشدید که این اصلا اهمیت و اصالت ندارد. فانتاسی های او صرفا رویاهای سکسی هر پسربچه در حال بلوغ است. مالناست که زندگیش دگرگون میشود و شورهش را از دست میدهد.

اينها بحثهاي آكادميك بود و تئوري. اما كاش يك خورده عميق تر نگاه كنيد به مسائل.
نقل قول:
"بي نظير ترين شخصيت پردازي جنگ زدگي و روانشناختي کودک!"
واقعا اينطوري فكر ميكنيد دوست عزيز؟!! پس اينكه يك پسربچه 12 ساله با تصوئرات سكسي خود كه همه داريم توي تخت خودارضايي ميكند و لباس زير مالنا را ميدزد و از پدرش كتك ميخورد به نظر شما بي نظيرترين شخصيت پردازي كودك شناختي است؟ آخر اصلا این چیز متفاوتی داشت؟
دوست دارم بدانم شما در مورد فيلمهاي برگمان و كوبريك و كيشولوفسكي چطور قضاوت ميكنيد. واقعا جالبه كه وقتي توي مجله فيلم و هفت و دنياي تصوير و ... مطلبي پيدا نميكنيم كه عينا تكرار كنيم و استثنائا از خودمان حرف ميزنيم چقدر نتايج جالب توجه ميشوند. (من واقعا دنبال يك ايروني ميگردم كه اينقدر پيش فرض نداشته باشه و هر چي از چهار نفر به اصطلاح منتقد و نويسنده خوند عينا قرقره نكنه. ترجيح ميدم يكم نفر سطحي و بيسواد باشه ولي تكليفش با خودش روشن باشه و بر اساس نظرات و ديدگاه هاي خودش بي رودربايستي و با شجاعت نظرش رو بگه و ازش دفاع كنه. به خاطر همين نظر كاربرهاي IMDB -حتی طرفدار های هالیوودش-رو به نظر صد تا آدم باسواد و عمیق شعر شاملو خون ایرانی که ذهن بسته شون پر از پیش فرضه ترجیح میدم. طرف یک ساعت در مورد فیلم های فلینی مانیفست صادر میکنه که همشو میشه توی 20 شماره آخر مجله فیلم پیدا کرد ها. اونوقت از سربازهای جمعه تعریف میکنه. چرا چون از جواد طوسی و چند نفر دیگه خونده که فلانی استاده دیگه اون مغز کوچپیکش کار نمیکنه که تو اگر ظرافت و هوشمندی جاده فلینی رو درک میکنی چطور مسخره بودن و حتی احمقانه بودن دیالوگهای کیمبایی استاد رو نمیفهمی؟ چطور نمیبینی چقدر دیدگاهش کودکانه و ساده است. چطور نمیبینی که نمی فهمه نباید توی دهن بچه جنوب شهری که مادرش مرده و خواهرش ممتهم به قتله دیالوگ شاعترانه بزارده که هنرپیشه عین ضبط صوت تکرار کنه؟ شاید به خاطر اینکه اصولا فکر نمیکنی و دیدگاهی از خودت نداری. خوندی که طرف استاده و تموم. رفته توی اون ذهنت)

اما در مورد مالنا. تفاوت و هیجان انگیزی این فیلم اینه که از دیدگاه یک پسر بچه که همه حواسش به خودشه و به جز به قول دایی جان ناپلئون عضو شریفش فعلا دغدغه دیگری نداره، ویران شدن زندگی یک انسان، تحت تاثیر جنگ و از آن مخرب تر (این نکته کلیدی است) بورژوازی و بی رحمی و کور بدونش را می بینیم.
بی رحمی جامعه های انسانی و اینکه چطور متفاوت بودن و برتر بودن دیگران و بی احترامی به ارزشهای خودشون رو با درنده خویی یک حیوان پاسخ می دهند.
اینکه هر کدام از ما در عین حال که پدر و مادر و برادر فداکار و دلسوز هستیم، قاتلی بیرحم هستیم که به خاطر عقاید و خرافات و تعصبات خودمان نابود میکنبم و میکشیم. مالنا را فاشیسم تنببه نکرد. خانمهای خانه دار و مادرهای مهربان نتوانستدند تحملش کنند چون متفاوت بود و به آنها بی توجه (و بی توجهی به ارزشهای بورژوازی چیزیست که ما آدمهای معمولی تحملش را نداریم). توصیه میکنم اگر این حرفها برایتان گنگ است به آثار "هرمان هسه" رجوع کنید. خوب توضیح میدهد که چطور توده عامه مردم در هر برهه زمانی (در حالی که هر یک آدمهای معمولی و خوب هستند)در کنار هم تبدیل به چاقویی میشوند که هوش، تفاوت، و افکار جدید را با بیرحمی نابود میکنند. مگر سر حسن صباح جز این آمد؟

این فیلم به خاطر این برجسته است که از تراژدی زندگی مالنا یک ملودرام درجه 3 اشک انگیز برای مادربزرگهامون که در حال سبزی پاک کردن نگاه کنند ارایه نمیدهد. ما با سرخوشی به اعمال کودکانه رناتو نگاه میکنیم و میخندیم و یاد آن دوران خودمان میافتیم (اگر بدانید من با زن 40 ساله همسایه که سینه های بزرگی داشت و بوی خوب میداد چه برنامه های داشتم. همه ما به نوعی در گذر در دوران بلوغ چنین فانتاسی هایی داشته ایم اینها خیلی روشن و پیش پا افتاده هستند. مگر برای یک ایرانی تیر و اصیل با ترتبیت اسلامی که تا آخر عمر از این مرحله عبور نمیکنه!!!). ناگهان به خود میآییم و میبینم که با خنده و شوخی شاهد یک تراژدی بزرگ بوده ایم و اصلا نفهمیدیم. مالنا نابود شد. و شاههکار بدون فیلم این است که هرگز فرصت نیافت از خودش دفاع کند، مثل زندگي واقعي كه وقتي خوب نگاه كنيم تراژدي ها مي بينيم فراموش شده و ناديده گرفته شده.
از دور بدون همدردی و دلسوزی سانتیمانتال بازی سطحی شاهد پاشیده شدن زندگی یک انسان در جبر اجتماع و جنک (به عنوان فقط یکی از پدیده های نامطبوع این دنیايي که ساخته ایم) بودیم.

تفاوت مالنا با هزاران فیلم معمولی در همین است. شخصیت اصلی فیلم را از دور دیدیم. او حتی فرصت نیافت در برابر ما از خودش دفاع کند و دلسوزی ما را برای خود بخرد. در میان استمناهای یک پسربچه 12 ساله و رویاهای او قربانی شد. و فقط توانست چند فریاد بزند (آن سکانس تکان دهنده در خیابان).

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه دوم فروردین 1385 و ساعت 10:37 |

pulpfiction
بسم الله الرحمن الرحیم


باران بی صدا




تلفن همراه ؛ Online یا Offline ؛ بودن یا نبودن ؛ خواستن یا نخواستن.

همگی مون تا حالا کم و زیاد از تلفن همراه استفاده کریم و می دونیم ، یک مشترک تلفن همراه همیشه و همه جا به سیستم مخابراتی متصل است ، تا آن زمانیکه خودش ارتباطشو با سیستم قطع کنه.

یعنی همیشه وهمه جا میتونه از تلفنش استفاده کنه و بقیه باهاش ارتباط داشته باشن (البطه به صورت تئوری) تا اون زمانیکه خودش تلفن را خاموش کنه (Switch Off) تا کسی کاری به کارش نداشته باشه ، حالا دوباره به محض روشن کردن تلفن باز به سیستم وصل میشه و میاد تو شبکه.

حالا ارتباط خدا با مخلوقاتش هم یه جورایی به این داستان ما شبیه چون خود ما آدمها صاحب اراده و قدرت و علت این هستیم که بتونیم انسان باشیم یا نباشیم ؛ با خالقمون قهر باشیم یا آشتی.

البته فرق شبکه ارتباطی خدا با مال ما اینه که توهمه نقاط دنیا با هر نوع شرایط آب و هوایی و اقلیمی هیچ نقطه کوری وجود نداره و همیشه مشترک در دسترس است یا بقول خودمون همه جا آنتن میده ، برای همین در مورد سیستم مخابراتی خودمون پرانتز باز کردم گفتم (البته به صورت تئوری).



SMS(پیام کوتاه) ؛ چترها را باید بست زیر باران باید رفت.

یکی از امکانات تلفنهای همراه یه چیزی به نام SMS یا پیام های کوتاه است که این پیام ها را دوستانمون یا افراد دیگه می تونن برامون بفرسند.

این پیام ها را مثل مثال بالا تو همه شرایطی یا تو هرجایی میتونیم دریافتشون کنیم فقط یه فرقی که دارند اینه که دائمی نیستند و دارای دوره زمانی یا طول عمر زمانی (Time Life) هستند ؛ ساختارشون ایجوریه که محدود به زمان هستند اما محدود به مکان نه.

حالا اگه از بدشانسی ، تلفن همراه ما تو اون لحظه یا بهتر بگیم تو اون دوره زمانی ، روشن نباشه و يا در دسترس نباشيم اون پیام رو برای همیشه از دست دادیم.

رحمت خدا ونفحات خدا هم از یک جهاتی همین طور هستند ، یعنی بستگی به خود آدم داره که هواسش جمع باشه و خودشو تو جریان انوار الهی قرار بده و به این انوار و نفحات عکس العمل نشون بده.

خود خداوند هم می فرماید:

و ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضو لها و لا تعرضوا عنها.

« بدانید و آگاه باشید که از جانب پروردگارتان در مواقعی برای شما نسیمهایی هست ، هان بکوشید که خود را در معرض آنها قرار دهید و از آنها روی نگردانید » .

حدف از اين حرفام اينه كه به چه نتيجه اي برسيم؟
توي اين فيلم بايد ديد چه كسي خودشو توي اين نفحات(نسيمها) قرار داد؟
يا اينكه ناخدا گاه توي اين نسيمها بود ولي بهش توجه كرد!
همه توي اين فيلم حق انتخاب داشتند، يعني توي موقعيتهايي قرار مي گرفتند كه ميتونستند تصميم بگيرند.

هاني باني و پامكين:
سعي كردند از راه سرقت امرار معاش كنند نه كار كردن و راه درست(شايد تو زندگي بعدي)

بوچ:
- ميتونست پول رو از مارسلوس قبول نكنه.
- يا اگه قبول كرد توي مسابقه ببازه، نه اينكه حريفشواونقدر بادست خالي بزنه تا بميره ( بقول ازميرالدا).
- يا مي تونست وينسنت رو نكشه، اما وقتي اين كار رو كرد اون صداس توستر ديگه چجوري و با چه زبوني بما ميخواست حالي كنه كه انگار دوره انقضاي بوچ هم فرا رسيد و از ملك خدا رانده شده. (اينه فرق برادر تارنتينو با بقيه).
- تازه وقتي مارسلوس رو تو خيابون ديد، اون رو با ماشين زير كرد.
- وقتي داشت از اون مخمسه كه تو اون مغازه براش پيش اومده بود فرار ميكرد نتونست حريف وژدانش بشه و برگشت مارسلوس رو نجات داد (آخه ملك خدا كه حد واندازه نداره كه كسي ازش رانده بشه فقط بايد بقول جولز حضور خدا رو احساس كرد).

ازميرالدا:
- قول داد بگه چند تا مسافر شيك پوش رو بجاي بوچ سوار كرده. (نمي دونم بقولش عمل كرد يا نه، يا اصلا چرا بايد اين اتخاب را مي كرد.

مارسلوس:
در قبال نجات جونش توسط بوچ قول داد بوچ رو ببخشه و بي خيالش بشه

وينست و ميا:
- تو حوادث زيادي قرار گرفتند و قول دادند راجب اتفاقات اون شب به مارسلوس چيزي نگند.

جيمي:
- كمك كرد جولز و وينست رو از اون مخمصه نجات بده.
- شايد بگيد مجبور شد، اما اگه اونو با آقاي وينستون ولف ، جو قولتشن و دخترش راكل مقايسه كنيم حق انتخاب بيشتري داشت ، درسته كه در قبال لطفش پول دريافت كرد اما شغلش نبود.

وينسنت و جولز:
- هردو از اون گلوله هاي بي پدر و مادر جون سالم بدر بردند اما كودومشون اون حادثه رو به رخداد الهي تعبير كردند و قبول كردند كه خدا ازاون بالا اومد وجلوي اون گلوله هارو گرفت.
- دلم ميخواست جولز اون يارو كه تو حمام قايم شده بود و بعد بهشون شليك كرد رو نمي كشت، ولي بهتر چون اين اپيزود هم در قسمت اول فيلم بود و هم در آخر، اگه اين تصميم رو مي گرفت شخصيتش ديگه براي ما جذاب نبود و ديگه اون پيام اخلاقي آخر فيلم خيلي خيلي كمرنگ مي شد.

جولز:
- وقتي به قول خودش رفت تو يه دوران تحول فكري و يا به قول الكلي ها لحظه حقيقت رو احساس كرد:
- سعي كرد وينست روهم به اين حقيقت آشنا كنه ولي اين وينسنت بودكه قبول نكرد ، براي همين هم بود كه دستاش از خون پاك نشد.
- ميتونست پامكين و هاني باني رو سه سوت دخلشونو بياره اما نه اين كه اين كارو نكرد بلكه با حرفاي خودش لرزه بر وژدان پامكين بندازه(وقتي اسلحه رو به حالت ضامن مي بره چشماي تيم روث رو ببينيد) و تو اون نماي بياد ماندني كه
پامكين دستشو دور گردن هاني باني ميندازه اون حالت تعليق و تحول فكري حردوشونو نشون ميده (اين صحنه فقط چند ثانيست جون من يه بار به ابن صحنه شاهكار كوتاه تاريخ سينما توجه كنيد كه اگه دست پامكين يه جور ديگه بود اين حس القا نمي شد).
البته بنظر من اين تحول پامكين و هاني باني تاوقتيه كه تو اون جو رستوران دارند بطرف در حركت مي كنند و بقول هاني باني ميخواهند برند خونه (عجب تعبيري) ولي تصميم اساسي رو بايد وقتي بگيرند كه پاشونو از در رستوران ميزارند اونور و كف پاشون با آسفالت كف خيابون دوباره آشنا ميشه.

شايد كسي كه اين مطالب رو بخونه با خودش بگه اين بابا از اون شيفته هاي تارنتينو كه نمي شه جلوش به فيلمهاي تارنتينو چپ نگاه كرد يا اصلا توكه اين همه تعريف واسه اين فيلم كردي تاثيري هم روت داشت؟
بايد بگم دوفيلم روي زندگي من تاثير خيلي زيادي داشتند : اولي فيلم فرانچسكو ساخته ليليانا كاواني (نسخه دوم با بازي ميكي روكي) و دومي همين داستان عمه پسند.
من عاشق فيلمهاي تارنتينو هستم و از اين جوي كه تو ايران راه افتاده و فقط از اون تعريف مي كنند بدم مياد، خيلي دوست دارم انتقاد هاي خوب هم بشه نه مثل بعضي ها كه تا ديروز چاهارزانو تخمه ژاپني مشكستند و فيلم هندي تماشا مي كردند، چون تاحالا يه فيلم هنري نديدند به خودشون اجازه ميدند به عاشقاي اين فيلم توهين كنند يا جديدن روشن فكراشون براي ابراز وجود از جملاتي مثل رواني يا ديوانه تمام عيار استفاده كنند.
آخه اين فيلم چه نكته پيچيده و ماوراي عقول داشت كه اينهمه بهش گير ميدين، تنها فرقش اينه كه هرچي بهش نگاه مي كني كهنه نمي شه.

اين استيو بوشمي كجاي فيلمه كه اسمش تو تيتراژ هست ولي خودش پيداش نيست (همون پيشخدمته كه براي ميا و وينسنت ميلك شيك 5 دلاري با كوكاي وانيلي اورد نيست؟)
نيكلاس كيج هم اسمش تو تيتراژ پدرخوانده 3 هست ولي پيداش نيست.
خيلي طولاني شد منو ببخشيد

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 13:35 |

kill bill

آخرين ساخته تارانتينو از جهات بسياري نوآوري دارد. اين روند حتي در زمينه هاي جانبي فيلم بيل را بکش يعني نحوه اکران ، زمان و فاصله پخش جلد اول و دوم و نمايش آن در جشنواره کن قابل بررسي است.

جالب توجه اينجاست که به اذعان خود تارانتينو، اثرش فيلمي با درجه B است و تقسيم آن به 2 جلد ضمن لحاظ استقلال کافي براي هر قسمت ، در مجموع بشدت به يکديگر وابستگي نشان مي دهد.

در جلد دوم (نقد جلد اول در تاريخ بيستم آذرماه سال گذشته ، شماره 1033 چاپ شد) داستان از آنجا آغاز مي شود که عروس (اما ترمن) سوار بر ماشين اسپورت و سرعتي اش بعد از بيان ديالوگ هاي خاص تارانتينويي مي گويد: بله دارم مي رم تا بيل رو بکشم!

اگر در جلد اول «عروس» قبل از دست زدن به هر اقدامي ، به سراغ استاد سابقش مي رود و شمشير دست سازي را صاحب مي شود، در جلد دوم او به مرور خاطرات خود هنگامي که نزد استاد کهنسال پاي مي بوده مي انديشد.

پيرمردي که به تنهايي زندگي مي کند و به هر شاگرد، خصوصي درس مي دهد و عادت دارد در جلسه معارفه شاگردش را تا سرحد مرگ بترساند و مدام فنون رزمي عجيب و غريب ارائه دهد (به کلام ساده تر يعني حسابي کتکش بزند).

همچنان که وقتي بيل يک دوره آموزشي را پشت سر مي گذارد، حين پايين آمدن از مقر کوهستاني پاي مي بدجوري نزار و نحيف ، اما بسيار هوشيار نشان مي دهد و دست بر قضا پايين آمدن او با رسيدن اما ترمن (عروس) مصادف مي شود. يعني اين که او نيز براي گذراندن اين دوره آموزشي منتظر پايان کلاس و دوره بيل بوده است.

آنچه پاي مي به عروس مي آموزد: تمرکز، شجاعت و علاقه مندي مفرط به موفقيت است. فنون آموزشي او ابتدا به ساکن حتي ممکن است پيش پا افتاده به نظر بيايد، اما در ادامه ماجرا درمي يابيم که جمع تمامي اين فنون و اجراي بي نقص و به کارگيري تمام آنهاست که از سوي پاي مي ضامن موفقيت اعلام مي شود.

قضيه مثل همان نخ هاي جدا از هم است که وقتي به هم گره بخورند، طناب کلفتي را پديد مي آورند و فنون پاي مي نيز وقتي در اجرا بي نقص و همپاي هم به کار گرفته شود، پيروزي حتمي خواهد بود.

شايد اصلي ترين دليل اين که پاي من ، «ترمن» را بهترين شاگرد همه عمر خود بداند، اين بوده که ترمن به اين نکته اساسي بيشتر، بهتر و عميقتر پي برده است.

مک گافين تارانتينويي

اگر در جلد اول ، آغاز عمليات انتقام از سوي عروس با رويارويي با 2 زن شروع و پي گرفته مي شود، در جلد دوم ، اولين حريف او يک مرد است.

گنگستري در حاشيه به نام باد (Budd). آدمي نخراشيده و تقريبا 2 متري که هميشه يک کلاه کابويي سفيد به سرش مي گذارد و جانش براي کلاهش در مي رود. حالا چرا؟

اين از همان مک گافين هاي تارانتينويي است که شخصيت هاي کاراکترهايش را مي سازد، به تماشاگر معرفي مي کند و از تعامل آنها روند پيشرفت و پيگيري فيلم به دست مي آيد. مک گافين هاي تارانتينويي به همان چيزها و اشيايي اطلاق مي شود که يا از آنها مي شنويم يا اين که مي بينيمشان. مثل همين کلاه و علاقه باد به آن.

تارانتينو که اين کار را صدالبته از هيچکاک وام گرفته ، مي داند که براي هيچ مک گافيني نبايد زياد غلو کند. چون نه مک گافين معنا مي شود و نه حتي المقدور ديده مي شود. اگر هم نمايش داده شود معلوم نيست علت وجودي اش و حضورش چيست. مثل همين کلاه باد. بياييد مثال ديگري بزنم.

به احتمال زياد اولين اثر تارانتينو يعني قصه هاي عامه پسند (pulp fiction) را به ياد داريد. در آن فيلم ، آن کيف چرم قهوه اي رنگ را در ذهنتان مرور کنيد. که تنها 2 بار باز مي شود، يکي توسط تراولتا در آپارتمان 2جوان تازه کار گانگستري که مي خواستند رئيس پرقدرت شهر مارسلوس والاس را دور بزنند. و بار ديگر توسط ساموئل ال جکسون در رستوراني که تيم رات و آماندا پلامر قصد سرقت از آنجا را داشتند و جکسون کيف را برايشان باز مي کند.

کيف در هر مرتبه اي که ديده مي شود، برق طلايي و زيبايي از داخل آن به بيرون مي زند. اما معلوم نيست چه چيزي داخل آن است. به زعم تارانتينو، آنچه داخل کيف است مهم نيست.

مهم اين است که آنقدر قيمت دارد که مي توان به خاطر حفظ آن مدام آدم کشت. از طرف ديگر مک گافين روحي نيز توسط تارانتينو در بيل را بکش عينيت پيدا کرده. و آن چيست؟

وقتي مايکل مدسن (باد) در فيلم حضور مي يابد، ما مي دانيم اين شخص در کليساي ال پاسو حضور داشته و يکي از اصلي ترين اشخاصي است که عروس (ترمن ) براي اين که خونش را بريزد، بي تابي مي کند.

ضمن اين که پي مي بريم اين آقا خيلي آرام و مردم دار است و عاشق کلاه کابويي اش. اما چيزي که نمي فهميم و شايد مک گافين روحي تارانتينو براي معرفي هر چه بيشتر شخصيت باد باشد اين است که شغل شريف آقاي باد همان گنگستر سابق در حال حاضر مستراح شويي است.

ضمن اين که او سخت کارش را دوست دارد حتي اگر چندين روز غيبت غيرموجه داشته باشد. (ديالوگ ها و صحنه هايي را به ياد بياوريد که باد در مقابل رئيسش مثل مادر مرده ها ايستاده و رئيس به او مي تازد که چرا اينقدر غيبت دارد و به محل خدمتش در آن بار که قسمت مستراح است نرفته است و او هم هيچ اعتراضي نمي کند و مي پذيرد که کارگر بي انضباطي در اين چند روزه بوده.)

جداي از همه اين ها، شاهکار تارانتينو در خرج کردن مک گافين ، وجود اما ترمن (عروس) است.

بعضي صحنه هاي مرتبط در قسمت اول و دوم را به ياد بياوريد:

1-کليساي ال پاسو: وضعيت عروس نشان مي دهد که فرزندش تا يکي دو روز ديگر متولد خواهد شد، اما ترمن نه ضعف جسمي دارد و نه روحي و اين مهم مي رساند که او از آمدن اين بچه بشدت خشنود و خوشحال است و هيچ غمي ندارد.

دوربين تارانتينو نيز در همان سکانس کليساي ال پاسو دقيقا با نمايش دقيق تيپيکال ترمن ، تظاهرات بيروني اش را نشان مي دهد.

2-تير خلاص: وقتي بيل مي خواهد تير خلاص را به مغز ترمن شليک کند، آخرين جمله عروس اين است: بيل ، اين بچه توست!

3-بيمارستان ، بيرون آمدن از کما: وقتي عروس پس از گذشت 4 سال بر اثر اتفاق (نيش پشه) از بيهوشي خارج مي شود، اولين آيتمي که برايش اهميت دارد، بچه است.

او مي داند قبل از اين حادثه باردار بوده و به احتمال قوي مي خواسته تا 24 ساعت بعد فرزندش را به دنيا بياورد؛ اما حالا اين فرزند علي الظاهر مرده است. اينجاست که ترمن فريادي جگرخراش سرمي دهد. فريادي که اعلام آغاز انتقام است.

4-خانه کله مسي: وقتي دختر کله مسي از مدرسه مي آيد، 2زن حال حاضر و گنگسترهاي خطرناک سالهاي پيش دست از چاقوکشي و کتک کاري برمي دارند تا ظاهر قضيه حفظ شود.

اولين سوالي که ترمن از آن کودک مي پرسد، مربوط به سن و سال اوست و وقتي مي شنود او 4 ساله است با جمله اي که پر از درد و رنج است به او مي گويد اگر بچه من هم زنده مي بود، الان 4 ساله بود.

5- قاتل در هتل: در قسمت دوم يک قاتل همه فن حريف مونث سر وقت ترمن مي آيد، و وقتي ترمن به او مي گويد من حامله هستم و منتظر کودکم مي مانم ، قاتل آنچنان دچار آسيب روحي مي شود که برمي گردد و از کشتن وي منصرف مي شود.

استناد به موارد بالا همگي مويد اين نکته است که وجود و حضور اين کودک براي ترمن اصلي ترين و حياتي ترين موضوع براي زندگي بوده است و حال اين کودک در آستانه ورود به اين دنيا مرده است.

تارانتينو گاه و بيگاه قضيه وجود اين کودک را سيگنال مي زند تا آنجا که بعضي وقتها اين نکته به ذهن متبادر مي شود که نکند اين کودک و انتظار براي آمدن او به اين دنيا و اصلا اينقدر حرف زدن از او نيز يک مک گافين خيلي بزرگ باشد؟

يعني و درواقع مهمترين آيتم زيرساختي فيلم ، کودکي که عروس به خاطر آن هم خودش را به کشتن داد و هم اين که اينقدر سختي و مرارت ديد، نکند اصلا وجود خارجي نداشته و اصلا اما ترمن هرگز و هرگز بچه اي را باردار نبوده؟

اما در ادامه فيلم مي بينيم نه تنها اين يک مک گافين نبوده ، بلکه کودک حالا دختري 4 ساله است و حي و حاضر نزد بيل پدر واقعي اش زندگي مي کند.

اين چنين فيلم را هدايت کردن و عناصر زيرساختي را چيدن از کارهايي است که فقط از عهده تارانتينو و امثال او برمي آيد. يعني پيگيري روندي که هرگز قابل حدس براي تماشاگر نيست.

ساديسم مشترک

بالاخره در جلد دوم فيلم مشخص مي شود نام عروس بئاتريکس کيدو است. اين اسم نداشتن هم کم کم داشت به يک مک گافين تبديل مي شد.

اما اين چه ساديسمي بود که عروس اسم نداشت يا تماشاگر آن را نمي دانست؟ هر چه بود تزريق انگاره هاي ساديسمي به کاراکترهاي قصه «بيل را بکش» به عنوان يکي از اصلي ترين و شايد مهمترين انگاره شکل گيري شخصيت و ذات کاراکترها از سوي تارانتينو لحاظ شده است. و در اين روند سهم هر کاراکتر و نوع ساديسم وي محفوظ است.

مايکل مدسن (باد) ساديسم تنهايي و کم حرفي دارد که اين 2 وجه با داشتن ساديسم بي رحمي و قساوت قلب از او يک گنگستر فوق العاده خطرناک مي سازد. داريل هانا ساديسم حسادت و نامردي (!) دارد.

او به شدت فريفته خودش است و چشم ديدن هيچ کس و هيچ چيز بالاتر از خود حتي پشه اي که بالاي سر او پرواز کند را ندارد. (شايد به خاطر همين ترمن چشم سبز او تنها چشمش را زير پاي راست خود مي اندازد.) داريل هانا در نقش الي درايور کاراکتري خلق مي کند که هر چيز را يادداشت مي کند تا در موقع ضروري اطلاعات خوبي را دم دست داشته باشد. (صحنه اي را به ياد بياوريد که مايکل مدسن از درد زهر مار دارد مي ميرد و همان موقع داريل هاناي پست فطرت دارد از روي جزوه اش براي مدسن يادداشت هايش را مي خواند).

لوسي ليو ساديسم قدرت و نمايش آن را به ديگران دارد. او گنگستري است مونث که حتي در جلسات اداري ممکن است کله يکي از مديران ارشد خود را با شمشير سامورايي بپراند و کله را در سيني آبدارچي بيندازد.

کله مسي نيز ساديسم دروغگويي و زبان بازي و دغلکاري دارد و به همه اينها ساديسم بي رحمي و قساوت را نيز اضافه کنيد. اما بيل و بئاتريکس (عروس) چه ساديسمي دارند؟ هر دو در عشق و محبت ساديسم دارند.

بيل به زني تير خلاص مي زند که هم شاگردش ، هم همسرش و هم همراهش و هم مادر فرزندش است. و از فرط عشق و علاقه نسبت به او دوست دارد بئاتريکس را مرده ببيند. عروس نيز همين گونه است.

وقتي بيل مي خواهد به او تير خلاص بزند، ترمن ناخودآگاه با يک جمله : اين بچه توست يادآوري مي کند که تو ديگر پدر هستي و پدر اين بچه هستي و من هم عظيم ترين عشقي که تاکنون داشتي.

اما او هم نمي تواند زنده بيل را ببيند ؛ هر دوي آنها به کودکي پناه مي برند که ثمره وجودشان است ؛ يعني آن دختر که تمام دعواها به خاطر او بود. هم بيل و هم بئاتريکس مي توانند تنها بمانند به شرطي که آن دختر باشد و به شرطي که تنها صاحب و مالک او باشند. نه مثل ديگر پدر و مادرها.

ساديسم داشتن در عشق و محبت و ظهور آن با اين تظاهرات و رفتارهاي خاص آن هم در لايه هاي بسيار ظريف معناشناختي و رفتار شناختي و به زبان تصوير، تنها از تارانتينو برمي آيد. هر چند فيلم او از نظر خيلي ها هنري نباشد، اما هر چه باشد فيلمي است برپا شده روي فيلمنامه اي بشدت مستحکم و برخوردار از فني ترين و عميق ترين عناصر سينمايي.

به گفته رومن رولان انسان وقتي دوست دارد، مي خواهد آنچه را دوست دارد نابود کند تا هيچ کس ديگر نتواند بر آن دست يابد. دقيقا مشابه آنچه بين بيل (کارادين ) و بئاتريس (ترمن وجود داشت. حجله عروس را در سکانس پاياني به ياد بياوريد: انسان وقتي دوست دارد مي تواند مهربان نباشد...

 

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 14:28 |

یک درام فوق العاده!crash
Crashیک درام قوی و فوق العاده درباره انسانهایی از نژادهای مختلف است که همه در آمریکا سکونت دارند.داستان آدم هایی که هر یک به نوعی با یکدیگر ارتباط دارند. داستان یک زن و شوهر چینی، دو سیاهپوست خلافکار، یک خانواده ایرانی، یک پلیس سیاه پوست و دوست دختر پورتوریکویی اش، یک خانواده آمریکایی و...
همه این آدم ها به نوعی با هم درگیرند و در این درگیری ها طرف مقابل را مقصر می دانند. اما واقعیت این است که در به وجود آمدن این مشکلات هیچ یک مقصر نیستند. کشمکش و درگیری های این افراد با هم به دلیل عدم شناخت از یکدیگر است؛ نه عدم شناخت روحیات بلکه بدیهیاتی مثل اصلیت نژادی:
کارآگاه سیاهپوست تصور می کند دوست دخترش مکزیکی است در حالی که پورتوریکویی است.متجاوزان به خانه مرد ایرانی فکر می کنند آنها عرب هستند. سیاهپوست خلافکار به خیال خود قصد فروش عده ای چینی را دارد اما آنها در واقع کامبوجی و تایلندی اند.
هیچ یک از شخصیت های فیلم تقصیری ندارند! اگر شخصیت مقابل آنها را به عنوان یک انسان_ فارغ از نژادی که دارد- بنگرد، بسیاری از کشمکش های به وجودآمده از بین می رود.

×××××××

تعدد شخصیت و کاراکتر معمولاً به این گونه فیلم ها (فیلمهایی که چند داستان را همزمان پیش می برند) ضربه می زند. ولی ارتباط خوبی که بین شخصیت های Crash ایجاد شده باعث شده که تماشاگر از روابط و کشمکش بین افراد لذت ببرد،غمگین شود یا حتی گاهی لبخند رضایت بر لب بنشاند: مانند سکانس تیر خوردن دختربچه و آسیب ندیدنش، که تماشاگر ابتدا حس تعلیق را تجربه می کند؛ سپس غمگین می گردد و در آخر شادمان از سلامت دخترک راضی می شود. این سکانس نمونه کاملی از درام است.
داستان فرعی مردی که پدرش بیماری عفونت مثانه دارد به نظر اضافی است، زیرا نه ربطی به دیگر خطوط روایی قصه دارد و نه خوب پرداخت شده است.سرانجام آن نیز مشخص نیست.
در قسمت هایی از فیلم تعدد سکانس ها و مدت زمان کم آنها (حتی تا 30 ثانیه) به روند قصه گویی فیلم ضربه زده است و با ریتم سایر قسمت های فیلم هماهنگ نیست.سکانس های طولانی تر فیلم مثل نجات زن کارگردان سیاهپوست توسط پلیسی که قبلاً او را مقابل شوهرش تحقیر کرده بود یا سکانس تیر خوردن دختر مرد قفل ساز واقعاً زیبا و عالی از آب در آمده اند. 10/10

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 14:11 |
مدیوید لینچدتها بود دنبال این بودم نقدی در مورد فیلمی بنویسم که ظاهرا اين مکاشفه فرخنده به لطف فيلم مالهالند به سرانجام رسید.خب، بحث جالب و vertigo version گونه mandy و mehdi_gh خیلی چسبید هر چند شخصا فکر می کنم برای تداوم و سودمندی یک بحث عمومی که خودش در مورد یک موضوع پیچیدست باید از کلمات ساده و جمله بندی ساده تری استفاده کرد تا برای درک کاملش مجبور به بازخوانی نشیم. و اما در مورد این فیلم، توصیه اولی که به بیننده هاش می تونم بکنم اینه که، MulHolland Dr فیلمیه که باید ابتدا به صورت حسی تجربه بشه، پس در وهله اول وقتی فیلم رو تماشا می کنید انتظار یک فرضیه منطقی از نوع رئالیسم نداشته باشید و فقط فیلم رو تماشا کنید.
خب،وقتی اینکارو کردید بقیه نوشتمو بخونید...
به محض شروع فیلم ما شاهد یک صحنه تصادف هستیم که منجر با پاک شدن ذهن Rita و به اصطلاح Amnesia می شه،یعنی شروع فیلم دقیقا متناسب با موضوعاتی هست که از دهه پنجاه و شصت در سینمای بدنه ای رایج بوده و اگر کمی فکر کنیم می بینیم که تمام فاکتورهای محوری فیلمهای بدنه ای و نوآر از دهه پنجاه تا حالا در Mulholland Dr وجود داره.فراموشی ناشی از تصادف،تلاش برای کشف هویت،خیانت در روابط عاشقانه،کلید بدون قفل،باند مافیا،آدم کش مزدور،خیانت در روابط شغلی و خیلی فاکتورای دیگه که دلیل استفاده از این فاکتورهای سینمای بدنه ای رو -در فیلم های ساختار شکن- خودتون حدس بزنین!و اما در ادامه شاهد کمک Betty به Rita برای اهراز هویتش هستیم و تنها سر نخهای موجود یک کیف پر از پول و یک کلید آبی بدون قفله.و التبه ذهن منفعل Rita که آخر سر اونهارو می رسونه به کافه Silencio و نقطه عطف و شروع سرگیجه فیلم. جالب اینجاست که تا اینجای فیلم همه فکر می کنیم داریم یک فیلم سراسر تعلیق هیچکاکی می بینیم که منتظریم به محض تموم شدنش درک خودمون رو از فیلم به رخ برو بچه های دانشگاه بکشیم.غافل ازینکه اندکی صبر سحر نزدیکست، به همین دلیل کافه Silencio می شه نقطه عطف...
+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 23:32 |

لینچ(naomi wattsقسمت دوم)
در کافهSilencio اونها یک جعبه آبی پیدا می کنن که به کلیدشون می خوره که این جعبه دقیقا همون جعبه اساطیری Pandora Box هستش که در داستانها اومده که تمام شرارتهای عالم از جمله حسادت ، کینه ، قتل ، دروغ و ... توسط یک خدای خوب -که اسمش یادم نیست- درون این جعبه ریخته می شه و در اون قفل می شه و بعدها کلیدش می افته دست یک خدای بد-که اونم اسمش یادم نیست- و درش باز می شه ، که اینجا ظاهرا نقش این خدا رو اون موجود کریه و ژنده پشت دیوار کافه بازی می کنه. به محض اینکه جعبه باز می شه تمام واقعیت های پیش ساخته و به عبارتی دروغی - یا بقولmandy همون کمپلکسها و عقده های یک ذهن بیمار- از بین می ره و حقیقت محض و تلخ - حقیقت همیشه تلخه- آشکار می شه.در واقع قسمت اول فیلم که برای ما باورپذیر و قابل فهمه ،‌رویای خیال پردازانه همه ماست که برای فرار از واقعیت می بافیم.در حالیکه حقیقت جاری زندگی چیز دیگه ای هستش که معمولا خیلی تلخه،‌حقیقتی که آغشته به دروغ و کینه و خیانت و دزدی و ... هست.حقیقتی که قسمت دوم فیلم بیان می کنه.اگر تا اینجا نظر من رو قبول دارین پس با من موافقید که کافه Silencio نقطه عطف فیلم هستش. کافه Silencio جایی هستش که مرز بین رویا و واقعیت مشخص می شه و تمام اسرار و ناگفته ها و خیال پردازی ها از بین می ره، جایی شبیه برزخ یا Limbo که آدما بالاخره در اونجا حقیقت رو پیدا می کنن و از مشاهده اعمال شرارت بارشون - که زمانی درPandora Box بوده- زجر می کشن. و شاید دلیل گریه کردن Bettyو Rita همین زجری بوده که در برزخ می کشیدن. Rita/Camilla به دلیل خیانت به Betty/Diane و Betty/Diane به دلیل حسادت،کینه، قتل Camilla و قتل نفس که اینهم می تونه توجیه مناسبی برای لرزش شوک وار Betty حین مواجهه با حقیقت در کافه Silencio باشه.در کافه Silencio بارها می شنویم که گفته می شه No hay banda یعنی اینجا هیچ باندی وجود نداره، و گفته می شه تمام چیزهایی که می بینید غیر واقعی و تمام چیزهایی که می شنوید یک نوار ضبط شده است.که این خودش شاهدی هست بر دیدگاهی که گفتم.در واقع در زندگی هیچ چیز واقعی نیست همه چیز یک نوار ضبط شدست و ما غرق در رویاهای غیر واقعی خودمون هستیم، حقیقت چیزی غیر از این هست که ما می بینیم و در مکانی مثل کافه Silencio پرده هایی که این حقیقت رو پوشانده کنار می ره -سکانس باز شدن پرده های صحنه نمایش- و حقیقت نمایان می شه حقیقتی که در یک سطح بالاتر مي شه ازش به عنوان اسرار مگو نام برد و این پرده اسرار چیزی جز اعمال خودمون نیست و بقول عطار : <<اگر خواهی که تو بی خود همه چیزی یکی بینی// تویی آن پرده اندر ره،مگر کین پرده بدرانی>> . همینطور که کلید این پرده دری و رسیدن به حقایق در فیلم از اول دست خود Rita بوده-کلید آبی سه گوش- . نکته جالب دیگه هم ناپدید شدن Betty-اول- و Rita -دوم- هنگامی که در جعبه باز می شه و حقیقت مشخص می شه. که برای درک بهتر این موضوع ارجاعتون می دم به شعر ابوسعید ابوالخیر: <<اسرار ازل را نه تو دانی و نه من//وین حرف معما نه تو خوانی و نه من ::: هست از پس پرده گفتگوی من و تو// چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من>>. به هر حال تمام مطالبی که عنوان کردم نظرات و دیدگاه فردی خودم هست و ممکنه خود لینچ هم تا حالا به این چیزهایی که گفتم فکر نکرده و منظور دیگه ای داشته ولی من خودم به شیوه سادو مازوخیستی با این دیدگاه خودم از فیلم حال کردم و هر بار که این فیلم رو می بینم بیشتر حال می کنم.در ضمن من یک دیدگاه دیگه هم راجع به ساختار روایی این فیلم دارم که اگر نفسی بود برای من و تمایلی بود برای شما، بازگو خواهم کرد

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 23:29 |


Powered By
BLOGFA.COM


Gozar.com Poll code -->