باسلام
حس دل گم کردگی در یک غروب
در میان ابرهای بیش و کم
می زند بر سینه یک دنیا شرر
بر دل آکنده از تردید عاشق واهمه
بر نفیر آشنائیها خطر
آخر این تردید در دل از چه است ؟
خود نمی دانم
چه گویم با خدا
از حمایلهای بر دوشم خدایا خسته ام
خواهم اندازم به دور این اختران
فارغ از هر سلسله
حس دل گم کردگی در یک غروب
با نوازشهای موسیقی به پایان خواهد رسید؟؟؟...
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت
3:47 |
