بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام خدمت دوستان عزیز
این سیاهه ای که تقدیم می شود احتمالا در چندین قسمت عرضه شود و مطول شود و اگر نقصی بر آن باشد خوشحال می شوم از ذکر ان لذا از همین ابتدا عذر بنده را بپذیرید.
هر گاه نگهی بر آسمان می اندازی می بینی که بسیار ستاره سوسو می زند اما بعضی نوری دگر دارند و خوش می درخشند که گویی نور شب از انهاست.
این مقدمه ای بود جهت طرح بحث از ستاره ای نیر و درخشان در آسمان پررنگ ادبیات ایران زمین.
مولانا جلال الدین رومی بلخی.
در میان شعرا و صاحب سبکان ادبیات مولانا طی طریقی زیبا و خواندنی دارد.
از اوان کودکی عروج روحانی و سیر و سلوک را آغاز نمود و رود کودکی را با دریای عرفان و فنای للحق پیوند داد.در خانه پدرش بها ولد خداوندگار می خواندش. از همان کودکی با ذکر الله دمساز بود و مستغرق در آن
. 
همراه با پدر که واعظ و مفتی و ملقب به سلطان العلما بود در سن سیزده سالگی عزم دیار غربت شد و بلخ را به مقصد نا معلومی ترک گفت.ترک بلخ به سبب طعن حاسدان و ملامت کینه توزان نسبت به بها ولد بود.
در نیشابور ملاقاتی با شیخ فرید الدین عطار داشت و چندی گذر ایام نمود. در این دیدار شیخ عطار نسخه یی از اسرار نامه که سروده ایام جوانی شیخ بود به کودک بلخ زاده هدیه نمود .این دیدار تاثیر بسیاری بر خداوندگار بهاولد داشت چه در عرصه تصوف و سیر و طریق و چه در شیوه و سبک شعر و کلام.
به دنبال حمله مغول خراسان را به مقصد غرب ترک گفتند و چندی در بغداد پایتخت خلیفه عباسی الناصر لدین الله به سر بردند . پس از آن چندی در لارنده (علی الظاهر یکی از شهرهای شام است)به سر بردند که در این شهر مولانا مادر خود بی بی علوی را از دست می دهد و با دلی غمگین و محنت زده به دعوت سلطان روم و حاکم قونیه عزم این شهر می شود.
جذبه ای که قونیه داشت و احترام و محیط مناسبی که جهت علم و دانش فراهم بود باعث شد تا رحل اقامت گزینند و عزم ترک دیار نکنند.کودک سابق و نوجوان ما به تحصیل هر چه بیشتر فقه حنفی و علم و دانش مدارس آن زمان حال چه در نزد پدر و یا علمای آن عصر قونیه پرداخت البته در کنار ان غافل از سیر و سلوک که از کودکی با ان قرین بود در کنار راهنماییهای پدر و پس از فوت وی برهان الدین ترمذی نبود.
چندی نگذشت که پدر این معلم و مرشدی که بسیار موثر بر شخصیت و سلوک مولانا بود رحل سفر به دیار دوست گزید و دعوت الله را لبیک گفت و مولانا ار تنها گذارد.
پس از ان مولانا در نزد شاگرد و تعلیم دیده پدر که او نیز به همراه انان از بلخ به قونیه آمده بود برهان الدین ترمذی مشغول به کسب علم و حقیقت شد . چندی نگذشت که سید برهان الدین را نیز از دست داد.
در این زمان مولانا انسانی پخته در عین جوانی بود و با جایگاه و علم ودانشی که داشت به سرعت تکیه بر جای پدر زد و به عنوان واعظ و مفتی شهر و اطراف ان شناخته شد . مجالس وعظ و همچنین مجالس درس و تدریس نیز داشت که به سرعت جای خود را باز نمود . در این حین همسر خود گوهر خاتون را از دست داد
و در پی ان ناچار به تجدید فراش بر آمد.
مولانا در این ایام زندگی یکنواخت و بی دغدغه ای را در گذر داشت.تا اینکه تحولی روی داد و شمسی از مغرب طلوع نمود. شمس پرنده که به علت تکثر سفر و عدم تعلق خاطر به یک محل پرنده نام گرفته بود در گذر از قونیه دیداری با مولانا دارد . این اولین دیدار میان این دو بسیار جذاب است در طی این دیدار سوالاتی که ردو بدل می شود مولانا غافلگیرانه به خود پی می برد و شمس را در می یابد.
شمس با ضمیر صاف و زلالی نگاه خود تحولی در مولانا به وجود می اورد که مولانا را سخت شیفته خود می سازد و باعث تعطیلی تمام مجالس وعظ و درس مولانا می شود.
با عرض پوزش از دوستان ادامه مطلب ان شا الله در مباحث آتی.
موفق موید و منصور باشید.
م.ح.م


