تبليغاتX
سبوی شکسته

يك نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت         

 

خانه ات آباد كاين ويرانه بوي گل گرفت        

 

        از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطرم           

 

زلف خود را شانه كردي شانه بوي گل گرفت        

 

پرتو رنگ رٍخت با ‌آن گل افشاني كه داشت        

 

در زيارتگاه دل پروانه بوي گل گرفت          

 

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مي بوسه زد         

 

ساقي انديشه ام پيمانه بوي گل گرفت           

 

عشق باريد و جنون گل كرد و افسون خيمه زد       

 

تا به صحراي جنون افسانه بوي گل گرفت          

 

از شميم شعر شور انگيز آتش عاشقان            

 

ساقي و ساغر،مي و ميخانه بوي گل گرفت  

 

شاعر:آتش اصفهانی

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 21:19 |

به نام پدید آورنده عشق

تو چون من عاشق و شیدا نداری              دلی چون من تو بی پروا نداری

به اول روز چون گشتم اسیرت                نفهمیدم سر با ما نداری...

م.ح.م

دو قطعه طنز از فرخی یزدی:

امروز 20روز است که 19 تومان طلب 18 نفر دارم 17 محله شهر را 16 مرتبه جستجو کردم تا توانستم 15 نفر آنها را نزد 14 قاضی حاضر کنم 13 مرتبه گفتگو شد تا توانستم 12 تومان انرا بر گردن 11 نفر ثابت کنم امروز 10 روز است که 9 نفر آنها رفته اند تا 8 روزه 7 تومان بیاورند الحال 6 روز است که 5 نفر انها آمده اند و می گویند که 4 نفر ما می گویند که اگر 3 نفر ما را 2 پاره کنی 1 شاهی نمی دهیم ...

 

 

ابلاغ اداری:

بسمه تعالی

فرمانده فعال فیروزآباد فسای فارس فتح الله فتحی پورفرزند فتحعلي فرش فروش فوت فرموده فورا فرمان فرمایید فردا فاتحه فرستند.

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 11:28 |

هواللطیف

شبها که تنها می شود

فکر و خیالم از همه

گیرم سراغ از یاد تو

فرهاد و مجنون می شوم

از یاد تو از یاد تو

شیرین و لیلا می شوی در ذهن من

زیباترین

بحبوحه ای بر پا شود در ذهن من

از یاد تو

جاری خیالم می شود

آسوده زینجا می شود

همچون زلیخا می شود

دنبال تو دنبال تو

از کوچه ها رد می شود پس کوچه ها رد می شود

میدان به میدان

کو به کو

تا کوچه هفتم رسد

این کوچه سرتاپا برایم خاطره

دردانه ای دیدم در این کو نادره

اندازه هرآجرش این کوچه من را خاطره

من را خاطره...

خاطره...

م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 23:2 |
بال‌ها 1929، در جبهه‌ غرب‌ خبري‌ نيست‌1930، سيما رون‌ 1931، گراند هتل‌ 1932،رژه‌ 1933، در يك‌ شب‌ اتفاق‌ افتاد 1934،شورش‌ در كشتي‌ بونتي‌ 1935، زيگفلد بزرگ‌1936، زندگي‌ اميل‌ زولا 1937، ماجراهاي‌رابين‌ هود 1938، برباد رفته‌ 1939،ربه‌كا1940، چه‌ قدر دره‌ من‌ سبز بود 1941،خانم‌ ميني‌ ور 1942، كازابلانكا 1943، به‌ راه‌خود مي‌روم‌ 1944، تعطيلي‌ از دست‌ رفته‌1945، بهترين‌ سال‌هاي‌ زندگي‌ ما 1946، قول‌مردانه‌ 1947، هملت‌ 1948، مرد برتر از سه‌1949، همه‌ چيز درباره‌ ايو 1950، يك‌آمريكايي‌ در پاريس‌ 1951، بزرگ‌ترين‌ نمايش‌روي‌ زمين‌ 1952، از اين‌ جاتا ابديت‌ 1953،در بارانداز 1954، مارتي‌ سايد 1955، دور دنيادر هشتاد روز 1956، پل‌ رودخانه‌ كواي‌1957، ژي‌ ژي‌ 1958، بن‌ هور 1959،آپارتمان‌ 1960، داستان‌ وست‌ سايد 1961،لورنس‌ عربستان‌ 1962، تام‌ جونز 1963، بانوي‌زيباي‌ من‌ 1964، اشك‌ها و لبخندها 1965،مردي‌ براي‌ تمام‌ فصول‌ 1966، در گرماي‌ شب‌1967، اليور 1968، كابوي‌ نيمه‌ شب‌ 1969،ژنرال‌ پايول‌ 1970، ارتباط فرانسوي‌ 1971،پدرخوانده‌ (1) 1972، نيش‌ 1973،پدرخوانده‌ (2) 1974، ديوانه‌ از قفس‌ پريد1975، راكي‌ 1976، آني‌ هال‌ 1977،شكارچي‌ گوزن‌ 1978، كريمه‌ عليه‌ كريمه‌1979، مردم‌ معمولي‌ 1980، ارابه‌هاي‌ آتش‌1981، گاندي‌ 1982، دوران‌ مهرورزي‌1983، آمار ئوس‌ 1984، از درون‌ آفريقا1985، جوجه‌ نظامي‌ 1986، آخرين‌امپراطور 1987، سخاوتمند 1988، رانندگي‌براي‌ خانم‌ ديزني‌ 1989، با گرگ‌ها مي‌رقصد1990، سكوت‌ بره‌ها 1991، نابخشوده‌ 1992،فهرست‌ شيندلر 1993، فارست‌ گامپ‌ 1994،شجاع‌ دل‌ 1995، بيمار انگليسي‌ 1996،تايتانيك‌ 1997، شكسپير عاشق‌ 1998، زيباي‌آمريكايي‌ 1999، گلادياتور 2000، جاده‌مالهند 2001، با او حرف‌ بزن‌ 2002، ساعت‌ها2003، شيكاگو 2004، محبوب‌ ميليون‌ دلاري‌2005
+ نوشته شده توسط حسین در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 23:38 |

نگهي كردي و از خود نگرانم كردي                      نگران پيش نگاه دگرانم كردي

من نظر باز نبودم تو به يك چشم زدن                 در چراگاه نظر چشم چرانم كردي

ان چنان سرد و خشن نامه سرباز تو بود             كه خجالت زده نامه رسانم كردي

زندگي بازي است!

ما خود صحنه هاي آنرا مي سازيم تا بازيگر بازيچه هاي خويش باشيم

ولي زين درد روان فرساي

من بازيگر بازيچه هاي ديگران بودم

گر چه مي دانستم اين افسانه را از پيش

زندگي بازي است!

زندگي بازيست!

 

نصرت رحماني

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 18:1 |

لیلا

اين چرا آوردي آخربر سرم ليلاي من                    دل ستاندي و نماندي بر يرم ليلاي من

روز اول اي كاش بر رخ نقابي مي زدي                 چشم مستت شد سبب دل بسپرم ليلاي من

غمزه اي چشم سياهت زد كه بيمارش شدم            يك نظر بين دلبرا در بسترم ليلاي من

حال بردي دل ز ما ديگر مپوشان رخ ز ما                 يك نظر جانا گذارم بنگرم ليلاي من

در حريم عشق تو هر كي حرم دارد ولي                 در حريم عشق تو ما بي حرم ليلاي من

م.ح.م

 یک قطعه از مرحوم حمید مصدق:

ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور

واي در من تاب دوري نيست

اي خيالت خاطر من را نوازش بار بيش از اين در من صبوري نيست

بي تو من تنهاي تنهايم

من به ديدار تو مي آيم...

حميد مصدق

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 17:46 |
می خواستم نقد خوب و کاملی از این فیلم را در اختیار شما بگذارم و به این دلیل بر آن شدم که نقدی از راجر ایبرت را برایتان آماده کنم. این متن کمی کوتاه شده است.از پیش به خاطر خطاهایی که ممکن است در آن وجود داشته باشد پوزش می خواهم.......
“Crash” داستان های به هم پیوند خورده ای را از انسان های سفيد، سياه، لاتین، کره ای ها، ایرانی ها ، پلیس ها و مجرمان، ثروتمندان و نیازمندان و افراد قدرتمند و بانفوذ و ناتوان و عاجز تعریف می کند که همه بر پایه ی نژادپرستی مشخص شده است.همه قربانی آن هستندو همه مقصر.گاهی اوقات آنها در ورای آن از مرزها عبور می کنند. واکنش های ناگهانی منفی آنها ممکن است غریزی باشد و واکنش های مثبت آنها ممکن است خطرناک باشد.چه کسی می داند که دیگری به چه می اندیشد؟
نتیجه فیلمی است دارای جاذبه و جذابیت شدید.به سرعت و به قدر نیاز می فهمیم که شخصیت ها چه کسانی هستند و زندگی آنها مانند چیست. ولی هیچ نظری درباره ی این که چگونه رفتار خواهند کرد، نداریم. چرا که به مقدار زیادی به حادثه بستگی دارد.بسیاری از فیلم ها کلیشه ای هستند و روند اتفاقات مشخص و ثابت است و ما ساختار را می دانیم و به دنبال دگرگونی ها آن ها را تماشا می کنیم. ولی “Crash” فیلمی است با احتمال باز و هر چیزی می تواند اتفاق بیفتد. به دلیل اینکه ما به شخصیت ها توجه می کنیم، فیلم توانایی غیرعادی و مرموزی در درگیر کردن ما دارد.
“Paul Haggis” کسی که فیلمنامه “Million Dollar Baby” او جايزه ی اسکار را برد، این فیلم را کارگردانی کرده است.داستان ها بر پایه ی اتفاق و حادثه، خوش اقبالی و شانس به هم ارتباط پیدا می کنند.همان گونه که زندگی شخصیت ها همانند پین بال به هم برخورد می کنند.
در این فیلم فرض شده است که بیشتر مردم در مقابل اعضای گروه های دیگر احساس تعصب، خشم، و نفرت می کنند و فیلم عواقب و پیامدهای برخاسته از این احساسات را نمایش می دهد. چیزی که مرتب اتفاق می افتد این است که تصورات شخصیت ها، آنها را از دیدن واقعیت شخصی که در مقابلشان قرار دارد باز می دارد. یک ایرانی، عرب پنداشته می شود، در حالی که ایرانی ها فارس هستند. هم مرد ایرانی و هم زن سفیدپوست دادستان بر این باورند که قفل ساز مکزیکی- آمریکایی یک تبهکار و کلاه بردار است، در حالی که او یک مرد اهل خانواده است.
یک پلیس سیاه با همکار لاتینش رابطه دارد ولی هیچگاه درست نمی فهمد که او اهل کدام کشور است. یک پلیس فکر می کند که یک زن سیاه که پوستی روشن دارد، سفید پوست است. وقتی که یک تهیه کننده به یک کارگردان سیاه پوست تلویزیون می گوید که شخصیت سیاه پوست در فیلم به اندازه کافی مانند یک سیاه پوست به نظر نمی آید، هیچگاه این موضوع از خاطرش نمی گذرد که خود کارگردان نیز سیاه به نظر نمی آید. همینطور که برای دو جوان سیاه پوست که مانند دانش آموزان کالج لباس می پوشند و رفتار می کنند نیز اینطور به نظر نمی رسد، ولی آنها یک سورپریز برای ما دارند.
می بینی که چگونه پیش می رود. در طول مسیر، این افراد دقیقا آن چیزی را که فکر می کنند، بیان می کنند. زن دادستان از یک درگیری خیابانی به قدری وحشت زده می شود که قفل ها را عوض می کند و سپس گمان می کند که قفل ساز با دوستان خلافکارش برخواهد گشت و به آنها حمله می کند. پلیس سفید پوست نمی تواند برای پدر در حال مرگش مراقبت پزشکی بگیرد و زن سیاه پوستِ مسئول بیمه ی سلامت را به خاطر استفاده از موقعیتش در رفتار تبعیض نژادی متهم می کند.
مرد ایرانی نمی فهمد که قفل ساز سعی دارد که چه چیزی را به او بگوید، کنترلش را از دست می دهد و برای حفاظت از خودش اسلحه می خرد. فروشنده ی اسلحه و مرد ایرانی در آنجا درگیری لفظی دارند.
هگیس بدون شک با صراحت فیلمنامه را نوشته و از هم گسیختگی در آن به وجود نیامده است و انتخاب بازیگر او بدون استثنا قوی بوده است.
“Crash” مسیر خود را می یابد. این فیلم روشی که همه ما مبتنی بر نژاد به سراغ نتیجه گیری می رویم را نشان می دهد.بله، همه ی ما، از هر نژادی و به هر حال اگر منصف باشیم، ممکن است که سعی کنیم که اینگونه باشیم، ما به آن بها می دهیم.
اگر امیدی در داستان وجود داشته باشد برای این است که زمانی که شخصیت ها به هم برخورد می کنند، چیزهایی یاد می گیرند، بیشتر درباره ی خودشان. همه ی آنها در پایان هنوز زنده هستند و انسان های بهتری شده اند که به دلیل اتفاقاتی است که برای آنها به وجود آمده است. نه خوشحال تر، نه خونسردتر، نه حتی باهوش تر، بلکه بهتر. سپس بعضی از آنها کشته می شوند که این ذات نژادپرستی است که تراژدی به همراه دارد.
فیلم های زیادی نیستند که بتوانند تماشاگران را به انسان های بهتری تبدیل کنند. من از Crash توقع معجزه ندارم ولی باور دارم که هر کس که این فیلم را ببیند به گونه ای حرکت خواهد کرد که همدردی بیشتری نسبت به کسانی که مثل خودش نیستند، پیدا کند.
فیلم شامل صدمه، سردی و بی رحمی است ولی از امید خالی نیست. همه ی این مردم، اگرچه بسیار متفاوت، شهر را بین خودشان قسمت می کنند و یاد می گیرند که ترسها و امید ها را نیز تقسیم می کنند.تا صدها سال پیش بیشتر مردم در هر کجای روی زمین هیچ کس دیگری را که شبیهشان نباشد را نمی دیدند. آنها نژادپرست نبودند چون تا جایی که می دانستند فقط یک نژاد وجود دارد.
+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 0:29 |


Powered By
BLOGFA.COM


Gozar.com Poll code -->