تبليغاتX
سبوی شکسته
با عرض سلام

اگر اجازه بدید لمروز یک داستانی رو می خوام تعریف کنم جران خواجه حافظ با ۶ دختری بودند که یک روز میرن سر مقبره خواجه شیراز و میگن یه تفالی میزنیم ببینیم اگر خواجه الان در قید حیات بود و حاضر بود کدام یک از ماها رو گزینش و انتخاب می کرد خلاصه تفال زدند و این بیت آمد:

شهری است پر کرشمه و حوران زشش جهت           چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

با ارزوی توفیق ...م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 13:8 |

سلام عليكم (خدا با ماست)

اين فيلم را تنها يك بار موفق شدم ببينم لذا اگر ايراداتي بر آن باشد در همين ابتدا پوزش مي طلبم

من معمولا هر ديالوگي از هر فيلمي بر دلم بنشيند انرا در ابتداي صحبتم مي اورم و در ابتداي اين نوشته ديالوگي كه به نظرم در اين فيلم جالب رسيد در لحظه صحنه رويارويي پسر سرباز باا مرشد با بازي رضا كيانيان بود كه مرشد گفت بگو سلام عليكم و مكرر خنديد و چنين از عبارت سلام عليكم تعبير كرد :خدا با ماست..

كمال تبريزي كارگردان باهوش و زيركي است در انتخاب لوكيشن بسيار خوب عمل كرده صحنه هاي نابي از دل طبيعت زيباي شمال بيرون اورده است . صحنه چرخش اسياب ابي ,صحنه نماز خواندن پسرك سرباز بر روي برگهاي سبز و زرد درختان سبز و سر به فلك كشيده جنگل كه به نظر من سكانس فوق العاده و به ياد ماندني از اين فيلم هست صحنه هاي زيبايي هستند كه مرهون كارگرداني خوب تبريزي است.

نويسنده فيلمنامه در انتخاب مكان فيلم (يك روستا)وانتخابيك سرباز به عنوان محور فيلم و موضوع بسيار حساس معجزه بسيار دقت به خرج داده البته كاملا مشخص است كه نويسنده محمد رضا گوهري با مطالعه فراوان كتب عرفاني و سير و سلوك توانسته اين فيلمنامه را بنگارد.چرا كه مي توان گفت تقريبا شخصيتهاي فيلم قبلا در گذشته سابقه داشته انديكي از عرفاو از شاگردان عارف سالك ايت الله مجتهدي در دوران سربازي به مراتبي دست يافتندو همين طو ر در مورد ديگر شخصيتهاي فيلم مانند نقش مرشد و...

به نظر من بر خلاف نظراتي كه منتقدين صاحب نام در مورد اين فيلم داده اند فيلم يك تكه نان فيلم خوب و زيبايي است .انتخاب لوكيشن ,بازيگران دكور و تاحدي گريم سنجيدهو موفق بوده است .ايرادي كه مي توان بر اين فيلم گرفت در مورد گريم رضا كيانيان در نقش دومش است كه يك مقدار دور از واقعيت مي زند و ديگر استفاده از رويا نونهالي در دو نقش بود كه به نظر توجيهي ندارد.به نظرم از حالت حال در گذشته در فيلم به خوبي استفاده شده و اين البته فيلم را ديرفهم تر مي كند اما زيباست .

اما كلا موضوع و تم داستان تم جالبي است كه البته بسيار خطرناك كه روي لبه شعار راه مي رود و بايد از شعارزدگي دوري كند كه به نظر در مورد يك تكه نان صادق است .فيلم حول يك سرباز بي نام كه تنهادر يك جا مي توان متوجه نام او از روي امضايش بر روي كفن شد (قيس)

و كم حرف و تا حدي متضمن بله . اينها همگي از نشانه هاي عرفا است جهت طي مسير الی الله كم حرفي, پرظرفيتي ,كم سوال كردن , بلاهت و سادگي نياز است . كه تمام اين موارد در اين فيلم رعايت شده است .پسر سرباز با بازي خوب هومن سيدي اينقدر ساده است كه هر كه هر چه بگويد انجام مي دهد و همان را بازگو مي كند مثلا در هر پرسشي كه از او در مورد اينكه كجا

ميروي مي كند همان كه به او گفته اند را جواب مي دهد به امامزاده.

فيلم بر خلاف تصور ابتدايي از فيلم بر حول پسر سرباز مي چرخد اوست كه پسرك نابينا را شفا مي دهد اوست كه دو مرتبه كفشهاي خود را به چوپان و پسر دونده مي دهد اوست كه در سكانس انتهايي فيلم دختركي كه از ناحيه پاهايش مشكل دارد با خوردن ناني كه او به ان دستي زده

شفا ميدهد نه ان زن بي سواد حافظ قران كه تمام مردم دنبال او را گرفته اند در حالي كه شفادهنده

اصلي در مسير ديگري است در امامزاده در حالي كه مي بينند و اعتنايي نمي كنند.

با عرض پوزش از ايرادات وارده.. م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 19:39 |
داستان مي خكوب كننده : 10
كارگرداني خارقالعاده: 10
نقش آفريني استادانه: 10
فيلم برداري ديوانه كننده: 10
موسيقي خفقان آور :: 10
هفت يك شاهكارعجيب است. يك اتفاق است .اينكه اين همه حسن يكجا در يك فيلم جمع شود كمي مشكوك است!يكي از دوستان گفتند آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري.البته بدون اغراق اين حرف درست است.ولي در اينجا نصف آنچيزي هم كه لايق بوده تحسين نشده. حتي همانطور كه ميدانيد اين فيلم اسكار نگرفت!


ژانر جنايي يكي از ژانر هاييست كه بستر عجيبي براي پرورش ايده دارد.واقعيتي است ترسناك تر ازتخيل چيز هايي كه به شدت از آن ميترسيم.واي اگر بر سرمان بي آيد.از آن چيز هايي كه وقتي مادر بزرگ ها مي شنوند دستشان را گاز مي گيرند.
فينچر با نهايت استادي دنيايي ديوانه وار, خفقان آور, آشفته,نا اميد, تحديد آميز و سردرگم و در عين حال همراه با ميل مازوخيستي خواستني را مي آفريند(دنيايي كه از آن مي ترسيد ولي تاحدي جذاب است كه شيفته آن مي شويد)دراين دنيا كه نمونه دنياي مدرن است هر شخص كار خود را مي كند و سازخودراميزند.
مردم با بدبختي در ميان آهن وباران و زنگار زندگي مي كنند , يك ديوانه مي گويد كه دست خداست و بايد گناهكاران را به سزاي اعمالشان برساند و آنقدر با اطمينان و با بازي ديوانه كننده اسپيسي اين را مي گويد كه بيننده شايد واقعا شك كند يا در صورت اعتقاد حتي حرف او را باور كند.
يكي ديگر مي خواهد قهرمان باشد ولي سر بريده تنها نشانه صداقت و راستي فيلم را برايش مي فرستند.يكي ديگر سال ها برعليه جرايم جنگيده و با نااميدي آخرين روز هاي كاري اش راادامه مي دهد. او جهان بيني خاص خودش را پيدا كرده, ديگر چيزي چندان سر شوق نمي آوردش, صداي آژير ماشين پليس , فرياد همسايه ها و صداي تيك تيك ساعت لالايي خوابش است. انگار مسخ شده.انگار در طي تنازع بقا از موجودي كه با جنگل و دشت سازگار است به جانوري تبديل شده كه با اسلحه و گوگرد خويشاوندي دارد. همسر ميلز(پالترو) به سامرست (فريمن) مي گويد كه حامله است و مي گويد كه هنوز به ميلز( پيت)موضوع را نگفته, اظهار مي كند كه مي ترسد كه بچه اش را در چنين دنيايي به دنيا آورد و با سامرست به مشورت مي نشيند, ولي سامرست هم درمانده است چه مي تواند بگويد؟ چه مي داند؟ اگر خود او مي دانست شايد وضعش بهتر بود. سامرست ناظري ساكت و بي ادعا است كه تمام سعيش را مي كند اما به هدف نمي رسد.
خوابش نمي برد. نيمه شب از جا برميخزد. جاقويش را برمي دارد و به طرف هدفي پرتاب مي كند. دوباره آن را مياورد و دوباره پرتاب مي كند دوباره مي آورد و دوباره پرتاب مي كند و باز تكرار و تكرار؟ كاري كه ميكند بيهوده مي نمايد ولي چاره چيست؟ اين يعني اسطوره به زبان مدرن.

هفت حكم شعري سينمايي را دارد كه در آن عناصر گل, درخت, بلبل, رودخانه و چمن زار سنتي جاي خود را به آهن ,گلوله,اسلحه, نفرت , جنون و مرگ داده اند.
در نهايت فيلم با يك ديالوگ استثنايي كه هم با فضاي خشن و نااميد كننده داستان سازگار است و هم با فضاي ادبي آن به پايان مي رسد..

(( ارنست همينگوي ميگه كه دنيا جاي خوبيه و ارزش جنگيدن رو داره, من با قسمت دومش موافقم))
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 13:25 |

marlon brando


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 4:14 |

"داری با من حرف می زنی، خب من تنها کسی هستم که اینجاست!"

روایت تاثیرگذار و تکان دهنده "مارتین اسکورسیزی" و "پل شریدر" از نیویورک بعد از جنگ ویتنام و دغدغه های یک سرباز بازمانده از جنگ. سربازی که تغییرات فاحش جامعه آمریکا به سوی جرم، جنایت، بی بندو باری و فساد خیلی آزارش می دهد...

اگر کمی دقت کنید؛ می بینید که در فیلم، رابرت دنیرو یا همان "تراویس بیکل" همیشه لباس های خاکستری یا با رنگ های مرده به تن دارد.این امر حتی در مورد لوازم خانه اش نیز صحت دارد.در حالی که دنیای اطراف او پر است از رنگ های تند و روشن. رنگهایی که از پس شیشه های تاکسی، خیلی آزار دهنده می نمایند...ظاهر تراویس نشان می دهد که او هنوز خود را با آمریکای بعد از جنگ تطبیق نداده است؛ یعنی اصلاً نمی خواهد مانند مردم دیگر شهر باشد. شهری که سکس، دروغ، قتل و مواد مخدر مثل بختک به جان آن افتاده است ولی به قول خود تراویس بالاخره "یه روز یه بارون واقعی تمام کثافت های این شهرو می شوره!"

تنها در دو جای فیلم لباس های تراویس به رنگ سایر مردم درمی آید...
* یکی قسمتی که با "بتسی" قرار دارد و ناچاراً باید با او همراه باشد و مثل او باشد.
* دیگری آنجا که قصد کمک به "آیریس" ( با بازی جودی فاستر) را دارد و برای صبحانه با او قرار می گذارد. اینجا هم ناچاراً به رنگ آیریس درمی آید.
خارق العاده تر اینکه در سکانسی که تراویس شروع به انجام قتل ها می کند، از میزان رنگ کلی فیلم کاسته می شود و همه جا به رنگ لباس های تراویس می شود.می دانید چرا؟ چون او طغیان کرده و می خواهد همه جا را به رنگ خود درآورد...

فیلم درباره نیویورک دهه هفتاد است، اما بعد از گذشت سی سال آن را با تمام وجود درک می کنید. این "هنر" که هر کس با هر عقیده و فرهنگی آن را با تمام وجود لمس کند، یک هنر واقعی و اصیل است.راننده تاکسی را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد و صدای رابرت دنیرو تا آخر عمر در گوشه ذهنم باقی خواهد ماند: هی... اینجا یه مرد هست که دیگه تحمل نداره!

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 4:10 |

چرا دادي سلامم را جواب آخر                   تو چون مارا نگردي در ركاب آخر

به جز خواهش چه كردم من مگر جانا          چه بود اين پس همه خشم و عتاب آخر

دعايت كرده ام هر شب نمي داني             نكردي نزد خود اين را حساب آخر

دلم شد يگ اسير از طره گيسو                 رعايت كن نگار من حجاب آخر

تو خورشيدي منم محتاج گرمايت               طلوعي كن به محتاجت بتاب آخر

منم آن تشنه وامانده در صحرا                  دهي آبي به ما باشد ثواب آخر

تويي نبض غزلهاي دل عاشق                  كمك كن تا سرايم از تو ناب آخر

                                                                                               م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 4:7 |

توپ و مسلسل و تانك سارا پدر ندارد       مردم شما كه گفتيد ديگر اثر ندارد

گفتند غم مخور تو پرواز كرده بابا               سارا به خويش مي گفت بابا كه پر ندارد

سارا دعا نكن تا بابا به خوابت آيد              ديدن ندارد آخر جسمي كه سر ندارد

مي گفت زنده باشد هر جا كه رفته باشد     سارا به جز يتيمي ترسي دگر ندارد

بابا انار دارد سارا به خويش لرزيد                خانم كتاب جز اين درس دگر ندارد

زنگ حساب و انشا زنگ رياضي و جبر         سارا ببخش اينجا زنگ خطر ندارد

كل كلاس گفتند بابا انار دارد                      سارا ولي نمي گفت سارا پدر ندارد

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 4:5 |

دنيا برايم زنداني است

زنداني تنگ و تاريك

و بس باريك

ديوارش پر است از

چوي خط هاي بي تو بودن بي تو زيستن

هر لجظه به كورسوي ديدارت مي نگرم و

خطي بر اين ديوار نقش مي زنم

دگر بلاي جانم اند

اين چوب خط ها

نازنين !

مگذار چوب خطت بيش از اين پر شود...

                                          م.ح.م

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 4:1 |
نبود نشان به دلش هر که خسته نیست
تفسیر عشق کار دل هر شکسته نیست
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 23:51 |

قطعا هركارگرداني در دوره ي فيلم سازي خودش سير تكاملي اي دارد كه اين پختگي ماحصل تجربه در فيلمسازي و زندگي است. كيشلوفسكي از جمله كارگردان هاي بزرگي است كه از ابتداي كار خود با يك پختگي ذاتي كار خود را شروع كرد. فيلم كوتاه چهارده دقيقه اي سر هاي سخنگو كه از اولين كار هاي كيشلوفسكي است ، مدرك قابل اعتمادي براي اثبات اين قضيه است. آبي قصه ي زن ميانسالي است كه در سانحه اي همسر و فرزندش را از دست مي دهد. ابتدا نا اميد است. و به اين نتيجه مي رسد كه "قادر نيست" به زندگي ادامه بدهد. اما عملا مي بيند همانطور "قادر نيست" خود را از زندگي خلاص كند و ناگهان به بلوغي در زندگي خود مي رسد كه مي تواند در آن از قيد و بند هاي زندگي سابقش آزاد باشد. براي شروع استوديو آبي كه نمادي از زندگي سابق او با همسر آهنگسازش است را نابود مي كند به اين اميد كه با اين كار بتواند خاطرات و زندگي گذشته را فراموش و نابود كند. اما بعدها در مي يابد كه رهايي از آن زندگي به اين آساني ها هم امكان پذير نيست. بنابراين كل خانه و اساس آن را مي فروشد و براي اين كه بتواند به خود ثابت كند كه مي تواند بر خلاف قانون زندگي قبلي اش رفتار كند براي شروع دوست و همكار همسرش را بر روي دشك آبي اي كه تنها نمادي از زندگي گذشته ي اوست به عشق بازي دعوت مي كند. اما رنگ آبي دست بردار نيست. هميشه با او است. در استخر در خيابان. نشانه ها تمام نشدني اند و پاك كردن آن ها به مثابه فنا كردن زندگي خود اوست. و در نهايت متوجه مي شود كه همسرش با يك وكيل دعاوي دادگاه رابطه داشته و آن زن از همسر او بچه دار است. اين بود ژولي قادر به نابود كردن اين نشانه ي جديد از زندگي سابق خود نيست. بچه اي از همسر او. قطعا شبيه به او خواهد بود و خاطره ي او را زنده خواهد كرد. بنابراين در مقابل گذشته تسليم مي شود و آن خانه را محلي براي زندگي و گذراي آن بچه مي كند. از طرفي پخش شدن آخرين آهنگسازي همسر ژولي كه شاهكاري به ظاهر نيمه كار است به او مي فهماند كه به هيچ عنوان آن بدبختي ها را نمي توان فراموش كرد.
در سينماي كيشلوفسكي هيچ وقت يك نفر تنها قهرمان يك داستان نيست. همه از نظر كيشلوفسكي قهرمان هاي داستان خودشان اند. در سينماي كيشلوفسكي رهگذري كه از كنار شخصيت اول فيلم مي گذرد مي تواند شخصيت فيلم ديگري از كيشلوفسكي باشد. با اين نقطه ي اشتراك كه همه اين شخصيت ها بدبخت اند و همه اي اين بدبختي ها جبر است. مثل پسر تنهايي كه به ژولي مي انديشد. فاحشه اي كه در طبقه ي پايين خانه دارد و شخصيت فيلم سفيد كه همزمان با ژولي در دادگاه حاضر است. اين بدبختي بالفطره نشان از تفكر ناتورئاليستي كيشلوفسكي و جهان بيني اوست.
در سينماي كيشلوفسكي نماد هر چيز در همان فيلم مشخص است. مثلا در ابتداي فيلم آبي، زرورق آبي اي در دست زني است كه از شيشه ي ماشين بيرون آمده و بعد بيرون انداخته مي شود شروع براندازي رنگ آبي از آن فيلم است. و در چند صحنه ي بعدي ژولي شكلات آبي رنگي در كيفش مي يابد كه زرورق آبي اي مثل همان زرورق بدور آن است و چون تداعي گر خاطرات زندگي گذشته اوست شروع به جويدن شكلات مي كند.
اين شعار كيشلوفسكي است كه اگر يك شيشه ي شير در فيلم من مي شكند اين لهستان نيست كه از هم مي پاشد. اين فقط يك شيشه ي شير است. مطلب اخير به ما خاطرنشان مي كند كه نبايستي خيلي در شناخت نماد هاي فيلم هاي كيشلوفسكي عجله كرد.
در ضمن يكي از عناصري كه به سينماي كيشلوفسكي جلوه ي خاصي بخشيده موسيقي فيلم هاست. كه به آهنگسازي پرايزنز كار شده اند. در فيلم آبي موسيقي فيلم طوري بر فيلم تجلي مي كند كه همه ي خاطرات گذشته بر سر ژولي يا بر سر بيننده مي كوبد. از اين جهت شايد بعضي ها اين فيلم را افسرده كننده بدانند.
گفتني كم نيست. ولي ما كم مي دانيم و جا هم كم است!

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 14:41 |


Powered By
BLOGFA.COM


Gozar.com Poll code -->