داستان مي خكوب كننده : 10

كارگرداني خارقالعاده: 10
نقش آفريني استادانه: 10
فيلم برداري ديوانه كننده: 10
موسيقي خفقان آور :: 10
هفت يك شاهكارعجيب است. يك اتفاق است .اينكه اين همه حسن يكجا در يك فيلم جمع شود كمي مشكوك است!يكي از دوستان گفتند آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داري.البته بدون اغراق اين حرف درست است.ولي در اينجا نصف آنچيزي هم كه لايق بوده تحسين نشده. حتي همانطور كه ميدانيد اين فيلم اسكار نگرفت!
ژانر جنايي يكي از ژانر هاييست كه بستر عجيبي براي پرورش ايده دارد.واقعيتي است ترسناك تر ازتخيل چيز هايي كه به شدت از آن ميترسيم.واي اگر بر سرمان بي آيد.از آن چيز هايي كه وقتي مادر بزرگ ها مي شنوند دستشان را گاز مي گيرند.
فينچر با نهايت استادي دنيايي ديوانه وار, خفقان آور, آشفته,نا اميد, تحديد آميز و سردرگم و در عين حال همراه با ميل مازوخيستي خواستني را مي آفريند(دنيايي كه از آن مي ترسيد ولي تاحدي جذاب است كه شيفته آن مي شويد)دراين دنيا كه نمونه دنياي مدرن است هر شخص كار خود را مي كند و سازخودراميزند.
مردم با بدبختي در ميان آهن وباران و زنگار زندگي مي كنند , يك ديوانه مي گويد كه دست خداست و بايد گناهكاران را به سزاي اعمالشان برساند و آنقدر با اطمينان و با بازي ديوانه كننده اسپيسي اين را مي گويد كه بيننده شايد واقعا شك كند يا در صورت اعتقاد حتي حرف او را باور كند.
يكي ديگر مي خواهد قهرمان باشد ولي سر بريده تنها نشانه صداقت و راستي فيلم را برايش مي فرستند.يكي ديگر سال ها برعليه جرايم جنگيده و با نااميدي آخرين روز هاي كاري اش راادامه مي دهد. او جهان بيني خاص خودش را پيدا كرده, ديگر چيزي چندان سر شوق نمي آوردش, صداي آژير ماشين پليس , فرياد همسايه ها و صداي تيك تيك ساعت لالايي خوابش است. انگار مسخ شده.انگار در طي تنازع بقا از موجودي كه با جنگل و دشت سازگار است به جانوري تبديل شده كه با اسلحه و گوگرد خويشاوندي دارد. همسر ميلز(پالترو) به سامرست (فريمن) مي گويد كه حامله است و مي گويد كه هنوز به ميلز( پيت)موضوع را نگفته, اظهار مي كند كه مي ترسد كه بچه اش را در چنين دنيايي به دنيا آورد و با سامرست به مشورت مي نشيند, ولي سامرست هم درمانده است چه مي تواند بگويد؟ چه مي داند؟ اگر خود او مي دانست شايد وضعش بهتر بود. سامرست ناظري ساكت و بي ادعا است كه تمام سعيش را مي كند اما به هدف نمي رسد.
خوابش نمي برد. نيمه شب از جا برميخزد. جاقويش را برمي دارد و به طرف هدفي پرتاب مي كند. دوباره آن را مياورد و دوباره پرتاب مي كند دوباره مي آورد و دوباره پرتاب مي كند و باز تكرار و تكرار؟ كاري كه ميكند بيهوده مي نمايد ولي چاره چيست؟ اين يعني اسطوره به زبان مدرن.
هفت حكم شعري سينمايي را دارد كه در آن عناصر گل, درخت, بلبل, رودخانه و چمن زار سنتي جاي خود را به آهن ,گلوله,اسلحه, نفرت , جنون و مرگ داده اند.
در نهايت فيلم با يك ديالوگ استثنايي كه هم با فضاي خشن و نااميد كننده داستان سازگار است و هم با فضاي ادبي آن به پايان مي رسد..
(( ارنست همينگوي ميگه كه دنيا جاي خوبيه و ارزش جنگيدن رو داره, من با قسمت دومش موافقم))
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت
13:25 |