تبليغاتX
سبوی شکسته
صورتش خوره داست

با طعنه از او پرسیدم اخرین بار کی صورتت را بوسید گفت :

پیش پای شما خدا.

 

 

...هیچ کس برای بوسیدن خودش خلق نشده است.

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 10:57 |

ten1. ده مصداق عبارت سهل و ممتنع است.هر کس فکر می کند کیارستمی کلاه بردار و دزد است، فقط ذره ای نو آوری مثل او داشته باشد.مشکل اینجاست که همه این آدم هایی که این حرف ها را می زنند ،یا منتقدان فسیل شده اند یا سینماگرانی که خودشان نا خودآگاه تحت تاثیر کیارستمی قرار گرفته اند!

2.فیلم تحت هیچ شرایطی استعاره ندارد!!!.اینکه توی فیلمی به این روانی و سادگی دنبال استعاره بگردیم ،نشانگر نفهمیدن کیارستمی است.دنبال استعاره گشتن در این فیلم،اصولا به این معتی است که "من خیلی دنبال پیچیدگی هستم" و یا "من آدم ژرفی می باشم!!" که این مسلما بر خلاف تفکر کیارستمی است!دیگر ساده تر از این می شود فیلم ساخت؟
می شود داستان این منتقدانی که یک چیزهایی از توی فیلم در می آورند که خود کارگردان هم خبر ندارد!!!
فیلم در واقع آنقدر ساده است که لغال فالوس و منجلاب و پریشیده و پریشاندینده و ... درباره آن کاربرد ندارند!!



3. ده فیلمی درباره زن نیست! به همین سادگی که اگر در فیلمی تمام مدت یک بازیگر زن را ببینیم ، نمی شود گفت فیلم درباره زن است!که اگر منطق اینگونه باشد باید بگوییم ده فیلمی درباره اتومبیل است نه زن!!!!
پس لطفا بیشتر از حد و اندازه طبیعی متاثر نباشید!ده شاید فیلمی درباره ی خانواده از هم پاشیده باشد که مردش را هم درست نمی بینیم!ولی به اندازه کافی از وجودش آگاه می شویم.
اگر مشکلات آدم های فیلم برای بعضی ها تکراری باشد معنی اش این است که این حرفها بد است؟بگذارید بهتر بگویم...می شود در هر فیلمی حرف جدیدی زد؟اصولا از بدو پیدایش هنر، مکررا چیز های جدیدی گفته شده؟؟؟مگر نه اینکه شاهکارهای هر هنری رامی شود چکیده ای از چند درد تارخی و کهن بشری دانست؟کدام حرف جدید؟نه جدا کدام جرف جدید؟؟؟
اگر منطق اینگونه را بپذیریم،مسلما حرف هر فیلمی برای کارگردان همان فیلم خیلی خیلی تکراری است و اصلا باید از ساختن فیلم منصرف شود!اصلا باید قید هنر را زد!باید پرید در منجلاب و پریشیده و ژرفا و از این دست مسایل!!!!
دردهای جامعه ایران بسیار محدودند...اگر از دیدنشان خسته شده اید،چشم هایتان را ببندید!

گاهی اوقات آدم ها آنقدر "ژرف و عمیق و .." می شوند که یادشان می رود،سینما برای سرگرمی ساخته شده.حرف داشتن و حرف جدید زدن، فرع قضیه است!

4.بزرگترین دستاورد ده، حذف خود کارگردان است!به زحمت می توان رد پای کات های کارگردان را پیدا کرد(آنهم اگر خیابان های تهران را بلد باشی و بفهمی که کجاها لوکیشن یکهو می پرد که تازه این هم خیلی کم دیده می شود). نو آوری کیارستمی به حدی می رسد که با خودش هم شوخی می کند!

5.درخشان ترین لحظه های فیلم صحنه ای است که پسر در ماشین تنها می ماند.یادمان نرود بازی گرفتن از بازیگر بزرگترین هنر کارگردان است.آن هم موقعی که خودت آگاهانه تمام ابزارهای لازم را از خودت گرفته باشی

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 10:44 |

دتورناتورهر تئوري سينما شخصيت اصلي فيلم كسي است كه دچار تغيير و تحول مي شود. كسي كه زندگيش، ديدگاهش، رفتارش يا هر يك از ويژگي هاي ديگرش تحت تاثير رويداد ها و ماجراي فيلم دگرگون مي شود یا قربانی حوادث میشود.
"اينكه فيلم از زبان كسي روايت شود يا اينكه زمان بيشتري روي پرده ديده شود، باعث نميشود او شخصيت اصلي فيلم باشد.
مثلا در فيلم تلما و لوئيز از نظر ساختاري تلما شصيت اصلي محسوب مي شود چون اوست كه از يك زن خانه دار معمولي كسل كننده و ترسو متحول مي شود، سرقت ميكند، آدم ميكشد، مست ميكند، و با يك پسر اتواستاپ زن ميخوابد. در حالي كه لوئيز هيچگاه دچار چنين تحولاتي نميشود. (منبع: هنر سينما، ديويد بوردول)"

بنابراين در فيلم "مالنا" شخصيت اصلي فيلم مالنا است. فيلم درباره اوست نه درباره گذر از دوره بلوغ يك پسربچه. دقت کنید رناتو از آن دوره میگذرد و در آخر فیلم با دوست دخترش دست اندر دست و سیگار بر لب قدم میزند و حتی از مالنا دفاع نمیکند. چطور متوجه نشدید که این اصلا اهمیت و اصالت ندارد. فانتاسی های او صرفا رویاهای سکسی هر پسربچه در حال بلوغ است. مالناست که زندگیش دگرگون میشود و شورهش را از دست میدهد.

اينها بحثهاي آكادميك بود و تئوري. اما كاش يك خورده عميق تر نگاه كنيد به مسائل.
نقل قول:
"بي نظير ترين شخصيت پردازي جنگ زدگي و روانشناختي کودک!"
واقعا اينطوري فكر ميكنيد دوست عزيز؟!! پس اينكه يك پسربچه 12 ساله با تصوئرات سكسي خود كه همه داريم توي تخت خودارضايي ميكند و لباس زير مالنا را ميدزد و از پدرش كتك ميخورد به نظر شما بي نظيرترين شخصيت پردازي كودك شناختي است؟ آخر اصلا این چیز متفاوتی داشت؟
دوست دارم بدانم شما در مورد فيلمهاي برگمان و كوبريك و كيشولوفسكي چطور قضاوت ميكنيد. واقعا جالبه كه وقتي توي مجله فيلم و هفت و دنياي تصوير و ... مطلبي پيدا نميكنيم كه عينا تكرار كنيم و استثنائا از خودمان حرف ميزنيم چقدر نتايج جالب توجه ميشوند. (من واقعا دنبال يك ايروني ميگردم كه اينقدر پيش فرض نداشته باشه و هر چي از چهار نفر به اصطلاح منتقد و نويسنده خوند عينا قرقره نكنه. ترجيح ميدم يكم نفر سطحي و بيسواد باشه ولي تكليفش با خودش روشن باشه و بر اساس نظرات و ديدگاه هاي خودش بي رودربايستي و با شجاعت نظرش رو بگه و ازش دفاع كنه. به خاطر همين نظر كاربرهاي IMDB -حتی طرفدار های هالیوودش-رو به نظر صد تا آدم باسواد و عمیق شعر شاملو خون ایرانی که ذهن بسته شون پر از پیش فرضه ترجیح میدم. طرف یک ساعت در مورد فیلم های فلینی مانیفست صادر میکنه که همشو میشه توی 20 شماره آخر مجله فیلم پیدا کرد ها. اونوقت از سربازهای جمعه تعریف میکنه. چرا چون از جواد طوسی و چند نفر دیگه خونده که فلانی استاده دیگه اون مغز کوچپیکش کار نمیکنه که تو اگر ظرافت و هوشمندی جاده فلینی رو درک میکنی چطور مسخره بودن و حتی احمقانه بودن دیالوگهای کیمبایی استاد رو نمیفهمی؟ چطور نمیبینی چقدر دیدگاهش کودکانه و ساده است. چطور نمیبینی که نمی فهمه نباید توی دهن بچه جنوب شهری که مادرش مرده و خواهرش ممتهم به قتله دیالوگ شاعترانه بزارده که هنرپیشه عین ضبط صوت تکرار کنه؟ شاید به خاطر اینکه اصولا فکر نمیکنی و دیدگاهی از خودت نداری. خوندی که طرف استاده و تموم. رفته توی اون ذهنت)

اما در مورد مالنا. تفاوت و هیجان انگیزی این فیلم اینه که از دیدگاه یک پسر بچه که همه حواسش به خودشه و به جز به قول دایی جان ناپلئون عضو شریفش فعلا دغدغه دیگری نداره، ویران شدن زندگی یک انسان، تحت تاثیر جنگ و از آن مخرب تر (این نکته کلیدی است) بورژوازی و بی رحمی و کور بدونش را می بینیم.
بی رحمی جامعه های انسانی و اینکه چطور متفاوت بودن و برتر بودن دیگران و بی احترامی به ارزشهای خودشون رو با درنده خویی یک حیوان پاسخ می دهند.
اینکه هر کدام از ما در عین حال که پدر و مادر و برادر فداکار و دلسوز هستیم، قاتلی بیرحم هستیم که به خاطر عقاید و خرافات و تعصبات خودمان نابود میکنبم و میکشیم. مالنا را فاشیسم تنببه نکرد. خانمهای خانه دار و مادرهای مهربان نتوانستدند تحملش کنند چون متفاوت بود و به آنها بی توجه (و بی توجهی به ارزشهای بورژوازی چیزیست که ما آدمهای معمولی تحملش را نداریم). توصیه میکنم اگر این حرفها برایتان گنگ است به آثار "هرمان هسه" رجوع کنید. خوب توضیح میدهد که چطور توده عامه مردم در هر برهه زمانی (در حالی که هر یک آدمهای معمولی و خوب هستند)در کنار هم تبدیل به چاقویی میشوند که هوش، تفاوت، و افکار جدید را با بیرحمی نابود میکنند. مگر سر حسن صباح جز این آمد؟

این فیلم به خاطر این برجسته است که از تراژدی زندگی مالنا یک ملودرام درجه 3 اشک انگیز برای مادربزرگهامون که در حال سبزی پاک کردن نگاه کنند ارایه نمیدهد. ما با سرخوشی به اعمال کودکانه رناتو نگاه میکنیم و میخندیم و یاد آن دوران خودمان میافتیم (اگر بدانید من با زن 40 ساله همسایه که سینه های بزرگی داشت و بوی خوب میداد چه برنامه های داشتم. همه ما به نوعی در گذر در دوران بلوغ چنین فانتاسی هایی داشته ایم اینها خیلی روشن و پیش پا افتاده هستند. مگر برای یک ایرانی تیر و اصیل با ترتبیت اسلامی که تا آخر عمر از این مرحله عبور نمیکنه!!!). ناگهان به خود میآییم و میبینم که با خنده و شوخی شاهد یک تراژدی بزرگ بوده ایم و اصلا نفهمیدیم. مالنا نابود شد. و شاههکار بدون فیلم این است که هرگز فرصت نیافت از خودش دفاع کند، مثل زندگي واقعي كه وقتي خوب نگاه كنيم تراژدي ها مي بينيم فراموش شده و ناديده گرفته شده.
از دور بدون همدردی و دلسوزی سانتیمانتال بازی سطحی شاهد پاشیده شدن زندگی یک انسان در جبر اجتماع و جنک (به عنوان فقط یکی از پدیده های نامطبوع این دنیايي که ساخته ایم) بودیم.

تفاوت مالنا با هزاران فیلم معمولی در همین است. شخصیت اصلی فیلم را از دور دیدیم. او حتی فرصت نیافت در برابر ما از خودش دفاع کند و دلسوزی ما را برای خود بخرد. در میان استمناهای یک پسربچه 12 ساله و رویاهای او قربانی شد. و فقط توانست چند فریاد بزند (آن سکانس تکان دهنده در خیابان).

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه دوم فروردین 1385 و ساعت 10:37 |


Powered By
BLOGFA.COM


Gozar.com Poll code -->