تبليغاتX
سبوی شکسته

pulpfiction
بسم الله الرحمن الرحیم


باران بی صدا




تلفن همراه ؛ Online یا Offline ؛ بودن یا نبودن ؛ خواستن یا نخواستن.

همگی مون تا حالا کم و زیاد از تلفن همراه استفاده کریم و می دونیم ، یک مشترک تلفن همراه همیشه و همه جا به سیستم مخابراتی متصل است ، تا آن زمانیکه خودش ارتباطشو با سیستم قطع کنه.

یعنی همیشه وهمه جا میتونه از تلفنش استفاده کنه و بقیه باهاش ارتباط داشته باشن (البطه به صورت تئوری) تا اون زمانیکه خودش تلفن را خاموش کنه (Switch Off) تا کسی کاری به کارش نداشته باشه ، حالا دوباره به محض روشن کردن تلفن باز به سیستم وصل میشه و میاد تو شبکه.

حالا ارتباط خدا با مخلوقاتش هم یه جورایی به این داستان ما شبیه چون خود ما آدمها صاحب اراده و قدرت و علت این هستیم که بتونیم انسان باشیم یا نباشیم ؛ با خالقمون قهر باشیم یا آشتی.

البته فرق شبکه ارتباطی خدا با مال ما اینه که توهمه نقاط دنیا با هر نوع شرایط آب و هوایی و اقلیمی هیچ نقطه کوری وجود نداره و همیشه مشترک در دسترس است یا بقول خودمون همه جا آنتن میده ، برای همین در مورد سیستم مخابراتی خودمون پرانتز باز کردم گفتم (البته به صورت تئوری).



SMS(پیام کوتاه) ؛ چترها را باید بست زیر باران باید رفت.

یکی از امکانات تلفنهای همراه یه چیزی به نام SMS یا پیام های کوتاه است که این پیام ها را دوستانمون یا افراد دیگه می تونن برامون بفرسند.

این پیام ها را مثل مثال بالا تو همه شرایطی یا تو هرجایی میتونیم دریافتشون کنیم فقط یه فرقی که دارند اینه که دائمی نیستند و دارای دوره زمانی یا طول عمر زمانی (Time Life) هستند ؛ ساختارشون ایجوریه که محدود به زمان هستند اما محدود به مکان نه.

حالا اگه از بدشانسی ، تلفن همراه ما تو اون لحظه یا بهتر بگیم تو اون دوره زمانی ، روشن نباشه و يا در دسترس نباشيم اون پیام رو برای همیشه از دست دادیم.

رحمت خدا ونفحات خدا هم از یک جهاتی همین طور هستند ، یعنی بستگی به خود آدم داره که هواسش جمع باشه و خودشو تو جریان انوار الهی قرار بده و به این انوار و نفحات عکس العمل نشون بده.

خود خداوند هم می فرماید:

و ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضو لها و لا تعرضوا عنها.

« بدانید و آگاه باشید که از جانب پروردگارتان در مواقعی برای شما نسیمهایی هست ، هان بکوشید که خود را در معرض آنها قرار دهید و از آنها روی نگردانید » .

حدف از اين حرفام اينه كه به چه نتيجه اي برسيم؟
توي اين فيلم بايد ديد چه كسي خودشو توي اين نفحات(نسيمها) قرار داد؟
يا اينكه ناخدا گاه توي اين نسيمها بود ولي بهش توجه كرد!
همه توي اين فيلم حق انتخاب داشتند، يعني توي موقعيتهايي قرار مي گرفتند كه ميتونستند تصميم بگيرند.

هاني باني و پامكين:
سعي كردند از راه سرقت امرار معاش كنند نه كار كردن و راه درست(شايد تو زندگي بعدي)

بوچ:
- ميتونست پول رو از مارسلوس قبول نكنه.
- يا اگه قبول كرد توي مسابقه ببازه، نه اينكه حريفشواونقدر بادست خالي بزنه تا بميره ( بقول ازميرالدا).
- يا مي تونست وينسنت رو نكشه، اما وقتي اين كار رو كرد اون صداس توستر ديگه چجوري و با چه زبوني بما ميخواست حالي كنه كه انگار دوره انقضاي بوچ هم فرا رسيد و از ملك خدا رانده شده. (اينه فرق برادر تارنتينو با بقيه).
- تازه وقتي مارسلوس رو تو خيابون ديد، اون رو با ماشين زير كرد.
- وقتي داشت از اون مخمسه كه تو اون مغازه براش پيش اومده بود فرار ميكرد نتونست حريف وژدانش بشه و برگشت مارسلوس رو نجات داد (آخه ملك خدا كه حد واندازه نداره كه كسي ازش رانده بشه فقط بايد بقول جولز حضور خدا رو احساس كرد).

ازميرالدا:
- قول داد بگه چند تا مسافر شيك پوش رو بجاي بوچ سوار كرده. (نمي دونم بقولش عمل كرد يا نه، يا اصلا چرا بايد اين اتخاب را مي كرد.

مارسلوس:
در قبال نجات جونش توسط بوچ قول داد بوچ رو ببخشه و بي خيالش بشه

وينست و ميا:
- تو حوادث زيادي قرار گرفتند و قول دادند راجب اتفاقات اون شب به مارسلوس چيزي نگند.

جيمي:
- كمك كرد جولز و وينست رو از اون مخمصه نجات بده.
- شايد بگيد مجبور شد، اما اگه اونو با آقاي وينستون ولف ، جو قولتشن و دخترش راكل مقايسه كنيم حق انتخاب بيشتري داشت ، درسته كه در قبال لطفش پول دريافت كرد اما شغلش نبود.

وينسنت و جولز:
- هردو از اون گلوله هاي بي پدر و مادر جون سالم بدر بردند اما كودومشون اون حادثه رو به رخداد الهي تعبير كردند و قبول كردند كه خدا ازاون بالا اومد وجلوي اون گلوله هارو گرفت.
- دلم ميخواست جولز اون يارو كه تو حمام قايم شده بود و بعد بهشون شليك كرد رو نمي كشت، ولي بهتر چون اين اپيزود هم در قسمت اول فيلم بود و هم در آخر، اگه اين تصميم رو مي گرفت شخصيتش ديگه براي ما جذاب نبود و ديگه اون پيام اخلاقي آخر فيلم خيلي خيلي كمرنگ مي شد.

جولز:
- وقتي به قول خودش رفت تو يه دوران تحول فكري و يا به قول الكلي ها لحظه حقيقت رو احساس كرد:
- سعي كرد وينست روهم به اين حقيقت آشنا كنه ولي اين وينسنت بودكه قبول نكرد ، براي همين هم بود كه دستاش از خون پاك نشد.
- ميتونست پامكين و هاني باني رو سه سوت دخلشونو بياره اما نه اين كه اين كارو نكرد بلكه با حرفاي خودش لرزه بر وژدان پامكين بندازه(وقتي اسلحه رو به حالت ضامن مي بره چشماي تيم روث رو ببينيد) و تو اون نماي بياد ماندني كه
پامكين دستشو دور گردن هاني باني ميندازه اون حالت تعليق و تحول فكري حردوشونو نشون ميده (اين صحنه فقط چند ثانيست جون من يه بار به ابن صحنه شاهكار كوتاه تاريخ سينما توجه كنيد كه اگه دست پامكين يه جور ديگه بود اين حس القا نمي شد).
البته بنظر من اين تحول پامكين و هاني باني تاوقتيه كه تو اون جو رستوران دارند بطرف در حركت مي كنند و بقول هاني باني ميخواهند برند خونه (عجب تعبيري) ولي تصميم اساسي رو بايد وقتي بگيرند كه پاشونو از در رستوران ميزارند اونور و كف پاشون با آسفالت كف خيابون دوباره آشنا ميشه.

شايد كسي كه اين مطالب رو بخونه با خودش بگه اين بابا از اون شيفته هاي تارنتينو كه نمي شه جلوش به فيلمهاي تارنتينو چپ نگاه كرد يا اصلا توكه اين همه تعريف واسه اين فيلم كردي تاثيري هم روت داشت؟
بايد بگم دوفيلم روي زندگي من تاثير خيلي زيادي داشتند : اولي فيلم فرانچسكو ساخته ليليانا كاواني (نسخه دوم با بازي ميكي روكي) و دومي همين داستان عمه پسند.
من عاشق فيلمهاي تارنتينو هستم و از اين جوي كه تو ايران راه افتاده و فقط از اون تعريف مي كنند بدم مياد، خيلي دوست دارم انتقاد هاي خوب هم بشه نه مثل بعضي ها كه تا ديروز چاهارزانو تخمه ژاپني مشكستند و فيلم هندي تماشا مي كردند، چون تاحالا يه فيلم هنري نديدند به خودشون اجازه ميدند به عاشقاي اين فيلم توهين كنند يا جديدن روشن فكراشون براي ابراز وجود از جملاتي مثل رواني يا ديوانه تمام عيار استفاده كنند.
آخه اين فيلم چه نكته پيچيده و ماوراي عقول داشت كه اينهمه بهش گير ميدين، تنها فرقش اينه كه هرچي بهش نگاه مي كني كهنه نمي شه.

اين استيو بوشمي كجاي فيلمه كه اسمش تو تيتراژ هست ولي خودش پيداش نيست (همون پيشخدمته كه براي ميا و وينسنت ميلك شيك 5 دلاري با كوكاي وانيلي اورد نيست؟)
نيكلاس كيج هم اسمش تو تيتراژ پدرخوانده 3 هست ولي پيداش نيست.
خيلي طولاني شد منو ببخشيد

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 13:35 |

kill bill

آخرين ساخته تارانتينو از جهات بسياري نوآوري دارد. اين روند حتي در زمينه هاي جانبي فيلم بيل را بکش يعني نحوه اکران ، زمان و فاصله پخش جلد اول و دوم و نمايش آن در جشنواره کن قابل بررسي است.

جالب توجه اينجاست که به اذعان خود تارانتينو، اثرش فيلمي با درجه B است و تقسيم آن به 2 جلد ضمن لحاظ استقلال کافي براي هر قسمت ، در مجموع بشدت به يکديگر وابستگي نشان مي دهد.

در جلد دوم (نقد جلد اول در تاريخ بيستم آذرماه سال گذشته ، شماره 1033 چاپ شد) داستان از آنجا آغاز مي شود که عروس (اما ترمن) سوار بر ماشين اسپورت و سرعتي اش بعد از بيان ديالوگ هاي خاص تارانتينويي مي گويد: بله دارم مي رم تا بيل رو بکشم!

اگر در جلد اول «عروس» قبل از دست زدن به هر اقدامي ، به سراغ استاد سابقش مي رود و شمشير دست سازي را صاحب مي شود، در جلد دوم او به مرور خاطرات خود هنگامي که نزد استاد کهنسال پاي مي بوده مي انديشد.

پيرمردي که به تنهايي زندگي مي کند و به هر شاگرد، خصوصي درس مي دهد و عادت دارد در جلسه معارفه شاگردش را تا سرحد مرگ بترساند و مدام فنون رزمي عجيب و غريب ارائه دهد (به کلام ساده تر يعني حسابي کتکش بزند).

همچنان که وقتي بيل يک دوره آموزشي را پشت سر مي گذارد، حين پايين آمدن از مقر کوهستاني پاي مي بدجوري نزار و نحيف ، اما بسيار هوشيار نشان مي دهد و دست بر قضا پايين آمدن او با رسيدن اما ترمن (عروس) مصادف مي شود. يعني اين که او نيز براي گذراندن اين دوره آموزشي منتظر پايان کلاس و دوره بيل بوده است.

آنچه پاي مي به عروس مي آموزد: تمرکز، شجاعت و علاقه مندي مفرط به موفقيت است. فنون آموزشي او ابتدا به ساکن حتي ممکن است پيش پا افتاده به نظر بيايد، اما در ادامه ماجرا درمي يابيم که جمع تمامي اين فنون و اجراي بي نقص و به کارگيري تمام آنهاست که از سوي پاي مي ضامن موفقيت اعلام مي شود.

قضيه مثل همان نخ هاي جدا از هم است که وقتي به هم گره بخورند، طناب کلفتي را پديد مي آورند و فنون پاي مي نيز وقتي در اجرا بي نقص و همپاي هم به کار گرفته شود، پيروزي حتمي خواهد بود.

شايد اصلي ترين دليل اين که پاي من ، «ترمن» را بهترين شاگرد همه عمر خود بداند، اين بوده که ترمن به اين نکته اساسي بيشتر، بهتر و عميقتر پي برده است.

مک گافين تارانتينويي

اگر در جلد اول ، آغاز عمليات انتقام از سوي عروس با رويارويي با 2 زن شروع و پي گرفته مي شود، در جلد دوم ، اولين حريف او يک مرد است.

گنگستري در حاشيه به نام باد (Budd). آدمي نخراشيده و تقريبا 2 متري که هميشه يک کلاه کابويي سفيد به سرش مي گذارد و جانش براي کلاهش در مي رود. حالا چرا؟

اين از همان مک گافين هاي تارانتينويي است که شخصيت هاي کاراکترهايش را مي سازد، به تماشاگر معرفي مي کند و از تعامل آنها روند پيشرفت و پيگيري فيلم به دست مي آيد. مک گافين هاي تارانتينويي به همان چيزها و اشيايي اطلاق مي شود که يا از آنها مي شنويم يا اين که مي بينيمشان. مثل همين کلاه و علاقه باد به آن.

تارانتينو که اين کار را صدالبته از هيچکاک وام گرفته ، مي داند که براي هيچ مک گافيني نبايد زياد غلو کند. چون نه مک گافين معنا مي شود و نه حتي المقدور ديده مي شود. اگر هم نمايش داده شود معلوم نيست علت وجودي اش و حضورش چيست. مثل همين کلاه باد. بياييد مثال ديگري بزنم.

به احتمال زياد اولين اثر تارانتينو يعني قصه هاي عامه پسند (pulp fiction) را به ياد داريد. در آن فيلم ، آن کيف چرم قهوه اي رنگ را در ذهنتان مرور کنيد. که تنها 2 بار باز مي شود، يکي توسط تراولتا در آپارتمان 2جوان تازه کار گانگستري که مي خواستند رئيس پرقدرت شهر مارسلوس والاس را دور بزنند. و بار ديگر توسط ساموئل ال جکسون در رستوراني که تيم رات و آماندا پلامر قصد سرقت از آنجا را داشتند و جکسون کيف را برايشان باز مي کند.

کيف در هر مرتبه اي که ديده مي شود، برق طلايي و زيبايي از داخل آن به بيرون مي زند. اما معلوم نيست چه چيزي داخل آن است. به زعم تارانتينو، آنچه داخل کيف است مهم نيست.

مهم اين است که آنقدر قيمت دارد که مي توان به خاطر حفظ آن مدام آدم کشت. از طرف ديگر مک گافين روحي نيز توسط تارانتينو در بيل را بکش عينيت پيدا کرده. و آن چيست؟

وقتي مايکل مدسن (باد) در فيلم حضور مي يابد، ما مي دانيم اين شخص در کليساي ال پاسو حضور داشته و يکي از اصلي ترين اشخاصي است که عروس (ترمن ) براي اين که خونش را بريزد، بي تابي مي کند.

ضمن اين که پي مي بريم اين آقا خيلي آرام و مردم دار است و عاشق کلاه کابويي اش. اما چيزي که نمي فهميم و شايد مک گافين روحي تارانتينو براي معرفي هر چه بيشتر شخصيت باد باشد اين است که شغل شريف آقاي باد همان گنگستر سابق در حال حاضر مستراح شويي است.

ضمن اين که او سخت کارش را دوست دارد حتي اگر چندين روز غيبت غيرموجه داشته باشد. (ديالوگ ها و صحنه هايي را به ياد بياوريد که باد در مقابل رئيسش مثل مادر مرده ها ايستاده و رئيس به او مي تازد که چرا اينقدر غيبت دارد و به محل خدمتش در آن بار که قسمت مستراح است نرفته است و او هم هيچ اعتراضي نمي کند و مي پذيرد که کارگر بي انضباطي در اين چند روزه بوده.)

جداي از همه اين ها، شاهکار تارانتينو در خرج کردن مک گافين ، وجود اما ترمن (عروس) است.

بعضي صحنه هاي مرتبط در قسمت اول و دوم را به ياد بياوريد:

1-کليساي ال پاسو: وضعيت عروس نشان مي دهد که فرزندش تا يکي دو روز ديگر متولد خواهد شد، اما ترمن نه ضعف جسمي دارد و نه روحي و اين مهم مي رساند که او از آمدن اين بچه بشدت خشنود و خوشحال است و هيچ غمي ندارد.

دوربين تارانتينو نيز در همان سکانس کليساي ال پاسو دقيقا با نمايش دقيق تيپيکال ترمن ، تظاهرات بيروني اش را نشان مي دهد.

2-تير خلاص: وقتي بيل مي خواهد تير خلاص را به مغز ترمن شليک کند، آخرين جمله عروس اين است: بيل ، اين بچه توست!

3-بيمارستان ، بيرون آمدن از کما: وقتي عروس پس از گذشت 4 سال بر اثر اتفاق (نيش پشه) از بيهوشي خارج مي شود، اولين آيتمي که برايش اهميت دارد، بچه است.

او مي داند قبل از اين حادثه باردار بوده و به احتمال قوي مي خواسته تا 24 ساعت بعد فرزندش را به دنيا بياورد؛ اما حالا اين فرزند علي الظاهر مرده است. اينجاست که ترمن فريادي جگرخراش سرمي دهد. فريادي که اعلام آغاز انتقام است.

4-خانه کله مسي: وقتي دختر کله مسي از مدرسه مي آيد، 2زن حال حاضر و گنگسترهاي خطرناک سالهاي پيش دست از چاقوکشي و کتک کاري برمي دارند تا ظاهر قضيه حفظ شود.

اولين سوالي که ترمن از آن کودک مي پرسد، مربوط به سن و سال اوست و وقتي مي شنود او 4 ساله است با جمله اي که پر از درد و رنج است به او مي گويد اگر بچه من هم زنده مي بود، الان 4 ساله بود.

5- قاتل در هتل: در قسمت دوم يک قاتل همه فن حريف مونث سر وقت ترمن مي آيد، و وقتي ترمن به او مي گويد من حامله هستم و منتظر کودکم مي مانم ، قاتل آنچنان دچار آسيب روحي مي شود که برمي گردد و از کشتن وي منصرف مي شود.

استناد به موارد بالا همگي مويد اين نکته است که وجود و حضور اين کودک براي ترمن اصلي ترين و حياتي ترين موضوع براي زندگي بوده است و حال اين کودک در آستانه ورود به اين دنيا مرده است.

تارانتينو گاه و بيگاه قضيه وجود اين کودک را سيگنال مي زند تا آنجا که بعضي وقتها اين نکته به ذهن متبادر مي شود که نکند اين کودک و انتظار براي آمدن او به اين دنيا و اصلا اينقدر حرف زدن از او نيز يک مک گافين خيلي بزرگ باشد؟

يعني و درواقع مهمترين آيتم زيرساختي فيلم ، کودکي که عروس به خاطر آن هم خودش را به کشتن داد و هم اين که اينقدر سختي و مرارت ديد، نکند اصلا وجود خارجي نداشته و اصلا اما ترمن هرگز و هرگز بچه اي را باردار نبوده؟

اما در ادامه فيلم مي بينيم نه تنها اين يک مک گافين نبوده ، بلکه کودک حالا دختري 4 ساله است و حي و حاضر نزد بيل پدر واقعي اش زندگي مي کند.

اين چنين فيلم را هدايت کردن و عناصر زيرساختي را چيدن از کارهايي است که فقط از عهده تارانتينو و امثال او برمي آيد. يعني پيگيري روندي که هرگز قابل حدس براي تماشاگر نيست.

ساديسم مشترک

بالاخره در جلد دوم فيلم مشخص مي شود نام عروس بئاتريکس کيدو است. اين اسم نداشتن هم کم کم داشت به يک مک گافين تبديل مي شد.

اما اين چه ساديسمي بود که عروس اسم نداشت يا تماشاگر آن را نمي دانست؟ هر چه بود تزريق انگاره هاي ساديسمي به کاراکترهاي قصه «بيل را بکش» به عنوان يکي از اصلي ترين و شايد مهمترين انگاره شکل گيري شخصيت و ذات کاراکترها از سوي تارانتينو لحاظ شده است. و در اين روند سهم هر کاراکتر و نوع ساديسم وي محفوظ است.

مايکل مدسن (باد) ساديسم تنهايي و کم حرفي دارد که اين 2 وجه با داشتن ساديسم بي رحمي و قساوت قلب از او يک گنگستر فوق العاده خطرناک مي سازد. داريل هانا ساديسم حسادت و نامردي (!) دارد.

او به شدت فريفته خودش است و چشم ديدن هيچ کس و هيچ چيز بالاتر از خود حتي پشه اي که بالاي سر او پرواز کند را ندارد. (شايد به خاطر همين ترمن چشم سبز او تنها چشمش را زير پاي راست خود مي اندازد.) داريل هانا در نقش الي درايور کاراکتري خلق مي کند که هر چيز را يادداشت مي کند تا در موقع ضروري اطلاعات خوبي را دم دست داشته باشد. (صحنه اي را به ياد بياوريد که مايکل مدسن از درد زهر مار دارد مي ميرد و همان موقع داريل هاناي پست فطرت دارد از روي جزوه اش براي مدسن يادداشت هايش را مي خواند).

لوسي ليو ساديسم قدرت و نمايش آن را به ديگران دارد. او گنگستري است مونث که حتي در جلسات اداري ممکن است کله يکي از مديران ارشد خود را با شمشير سامورايي بپراند و کله را در سيني آبدارچي بيندازد.

کله مسي نيز ساديسم دروغگويي و زبان بازي و دغلکاري دارد و به همه اينها ساديسم بي رحمي و قساوت را نيز اضافه کنيد. اما بيل و بئاتريکس (عروس) چه ساديسمي دارند؟ هر دو در عشق و محبت ساديسم دارند.

بيل به زني تير خلاص مي زند که هم شاگردش ، هم همسرش و هم همراهش و هم مادر فرزندش است. و از فرط عشق و علاقه نسبت به او دوست دارد بئاتريکس را مرده ببيند. عروس نيز همين گونه است.

وقتي بيل مي خواهد به او تير خلاص بزند، ترمن ناخودآگاه با يک جمله : اين بچه توست يادآوري مي کند که تو ديگر پدر هستي و پدر اين بچه هستي و من هم عظيم ترين عشقي که تاکنون داشتي.

اما او هم نمي تواند زنده بيل را ببيند ؛ هر دوي آنها به کودکي پناه مي برند که ثمره وجودشان است ؛ يعني آن دختر که تمام دعواها به خاطر او بود. هم بيل و هم بئاتريکس مي توانند تنها بمانند به شرطي که آن دختر باشد و به شرطي که تنها صاحب و مالک او باشند. نه مثل ديگر پدر و مادرها.

ساديسم داشتن در عشق و محبت و ظهور آن با اين تظاهرات و رفتارهاي خاص آن هم در لايه هاي بسيار ظريف معناشناختي و رفتار شناختي و به زبان تصوير، تنها از تارانتينو برمي آيد. هر چند فيلم او از نظر خيلي ها هنري نباشد، اما هر چه باشد فيلمي است برپا شده روي فيلمنامه اي بشدت مستحکم و برخوردار از فني ترين و عميق ترين عناصر سينمايي.

به گفته رومن رولان انسان وقتي دوست دارد، مي خواهد آنچه را دوست دارد نابود کند تا هيچ کس ديگر نتواند بر آن دست يابد. دقيقا مشابه آنچه بين بيل (کارادين ) و بئاتريس (ترمن وجود داشت. حجله عروس را در سکانس پاياني به ياد بياوريد: انسان وقتي دوست دارد مي تواند مهربان نباشد...

 

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 14:28 |

یک درام فوق العاده!crash
Crashیک درام قوی و فوق العاده درباره انسانهایی از نژادهای مختلف است که همه در آمریکا سکونت دارند.داستان آدم هایی که هر یک به نوعی با یکدیگر ارتباط دارند. داستان یک زن و شوهر چینی، دو سیاهپوست خلافکار، یک خانواده ایرانی، یک پلیس سیاه پوست و دوست دختر پورتوریکویی اش، یک خانواده آمریکایی و...
همه این آدم ها به نوعی با هم درگیرند و در این درگیری ها طرف مقابل را مقصر می دانند. اما واقعیت این است که در به وجود آمدن این مشکلات هیچ یک مقصر نیستند. کشمکش و درگیری های این افراد با هم به دلیل عدم شناخت از یکدیگر است؛ نه عدم شناخت روحیات بلکه بدیهیاتی مثل اصلیت نژادی:
کارآگاه سیاهپوست تصور می کند دوست دخترش مکزیکی است در حالی که پورتوریکویی است.متجاوزان به خانه مرد ایرانی فکر می کنند آنها عرب هستند. سیاهپوست خلافکار به خیال خود قصد فروش عده ای چینی را دارد اما آنها در واقع کامبوجی و تایلندی اند.
هیچ یک از شخصیت های فیلم تقصیری ندارند! اگر شخصیت مقابل آنها را به عنوان یک انسان_ فارغ از نژادی که دارد- بنگرد، بسیاری از کشمکش های به وجودآمده از بین می رود.

×××××××

تعدد شخصیت و کاراکتر معمولاً به این گونه فیلم ها (فیلمهایی که چند داستان را همزمان پیش می برند) ضربه می زند. ولی ارتباط خوبی که بین شخصیت های Crash ایجاد شده باعث شده که تماشاگر از روابط و کشمکش بین افراد لذت ببرد،غمگین شود یا حتی گاهی لبخند رضایت بر لب بنشاند: مانند سکانس تیر خوردن دختربچه و آسیب ندیدنش، که تماشاگر ابتدا حس تعلیق را تجربه می کند؛ سپس غمگین می گردد و در آخر شادمان از سلامت دخترک راضی می شود. این سکانس نمونه کاملی از درام است.
داستان فرعی مردی که پدرش بیماری عفونت مثانه دارد به نظر اضافی است، زیرا نه ربطی به دیگر خطوط روایی قصه دارد و نه خوب پرداخت شده است.سرانجام آن نیز مشخص نیست.
در قسمت هایی از فیلم تعدد سکانس ها و مدت زمان کم آنها (حتی تا 30 ثانیه) به روند قصه گویی فیلم ضربه زده است و با ریتم سایر قسمت های فیلم هماهنگ نیست.سکانس های طولانی تر فیلم مثل نجات زن کارگردان سیاهپوست توسط پلیسی که قبلاً او را مقابل شوهرش تحقیر کرده بود یا سکانس تیر خوردن دختر مرد قفل ساز واقعاً زیبا و عالی از آب در آمده اند. 10/10

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 14:11 |
مدیوید لینچدتها بود دنبال این بودم نقدی در مورد فیلمی بنویسم که ظاهرا اين مکاشفه فرخنده به لطف فيلم مالهالند به سرانجام رسید.خب، بحث جالب و vertigo version گونه mandy و mehdi_gh خیلی چسبید هر چند شخصا فکر می کنم برای تداوم و سودمندی یک بحث عمومی که خودش در مورد یک موضوع پیچیدست باید از کلمات ساده و جمله بندی ساده تری استفاده کرد تا برای درک کاملش مجبور به بازخوانی نشیم. و اما در مورد این فیلم، توصیه اولی که به بیننده هاش می تونم بکنم اینه که، MulHolland Dr فیلمیه که باید ابتدا به صورت حسی تجربه بشه، پس در وهله اول وقتی فیلم رو تماشا می کنید انتظار یک فرضیه منطقی از نوع رئالیسم نداشته باشید و فقط فیلم رو تماشا کنید.
خب،وقتی اینکارو کردید بقیه نوشتمو بخونید...
به محض شروع فیلم ما شاهد یک صحنه تصادف هستیم که منجر با پاک شدن ذهن Rita و به اصطلاح Amnesia می شه،یعنی شروع فیلم دقیقا متناسب با موضوعاتی هست که از دهه پنجاه و شصت در سینمای بدنه ای رایج بوده و اگر کمی فکر کنیم می بینیم که تمام فاکتورهای محوری فیلمهای بدنه ای و نوآر از دهه پنجاه تا حالا در Mulholland Dr وجود داره.فراموشی ناشی از تصادف،تلاش برای کشف هویت،خیانت در روابط عاشقانه،کلید بدون قفل،باند مافیا،آدم کش مزدور،خیانت در روابط شغلی و خیلی فاکتورای دیگه که دلیل استفاده از این فاکتورهای سینمای بدنه ای رو -در فیلم های ساختار شکن- خودتون حدس بزنین!و اما در ادامه شاهد کمک Betty به Rita برای اهراز هویتش هستیم و تنها سر نخهای موجود یک کیف پر از پول و یک کلید آبی بدون قفله.و التبه ذهن منفعل Rita که آخر سر اونهارو می رسونه به کافه Silencio و نقطه عطف و شروع سرگیجه فیلم. جالب اینجاست که تا اینجای فیلم همه فکر می کنیم داریم یک فیلم سراسر تعلیق هیچکاکی می بینیم که منتظریم به محض تموم شدنش درک خودمون رو از فیلم به رخ برو بچه های دانشگاه بکشیم.غافل ازینکه اندکی صبر سحر نزدیکست، به همین دلیل کافه Silencio می شه نقطه عطف...
+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 23:32 |

لینچ(naomi wattsقسمت دوم)
در کافهSilencio اونها یک جعبه آبی پیدا می کنن که به کلیدشون می خوره که این جعبه دقیقا همون جعبه اساطیری Pandora Box هستش که در داستانها اومده که تمام شرارتهای عالم از جمله حسادت ، کینه ، قتل ، دروغ و ... توسط یک خدای خوب -که اسمش یادم نیست- درون این جعبه ریخته می شه و در اون قفل می شه و بعدها کلیدش می افته دست یک خدای بد-که اونم اسمش یادم نیست- و درش باز می شه ، که اینجا ظاهرا نقش این خدا رو اون موجود کریه و ژنده پشت دیوار کافه بازی می کنه. به محض اینکه جعبه باز می شه تمام واقعیت های پیش ساخته و به عبارتی دروغی - یا بقولmandy همون کمپلکسها و عقده های یک ذهن بیمار- از بین می ره و حقیقت محض و تلخ - حقیقت همیشه تلخه- آشکار می شه.در واقع قسمت اول فیلم که برای ما باورپذیر و قابل فهمه ،‌رویای خیال پردازانه همه ماست که برای فرار از واقعیت می بافیم.در حالیکه حقیقت جاری زندگی چیز دیگه ای هستش که معمولا خیلی تلخه،‌حقیقتی که آغشته به دروغ و کینه و خیانت و دزدی و ... هست.حقیقتی که قسمت دوم فیلم بیان می کنه.اگر تا اینجا نظر من رو قبول دارین پس با من موافقید که کافه Silencio نقطه عطف فیلم هستش. کافه Silencio جایی هستش که مرز بین رویا و واقعیت مشخص می شه و تمام اسرار و ناگفته ها و خیال پردازی ها از بین می ره، جایی شبیه برزخ یا Limbo که آدما بالاخره در اونجا حقیقت رو پیدا می کنن و از مشاهده اعمال شرارت بارشون - که زمانی درPandora Box بوده- زجر می کشن. و شاید دلیل گریه کردن Bettyو Rita همین زجری بوده که در برزخ می کشیدن. Rita/Camilla به دلیل خیانت به Betty/Diane و Betty/Diane به دلیل حسادت،کینه، قتل Camilla و قتل نفس که اینهم می تونه توجیه مناسبی برای لرزش شوک وار Betty حین مواجهه با حقیقت در کافه Silencio باشه.در کافه Silencio بارها می شنویم که گفته می شه No hay banda یعنی اینجا هیچ باندی وجود نداره، و گفته می شه تمام چیزهایی که می بینید غیر واقعی و تمام چیزهایی که می شنوید یک نوار ضبط شده است.که این خودش شاهدی هست بر دیدگاهی که گفتم.در واقع در زندگی هیچ چیز واقعی نیست همه چیز یک نوار ضبط شدست و ما غرق در رویاهای غیر واقعی خودمون هستیم، حقیقت چیزی غیر از این هست که ما می بینیم و در مکانی مثل کافه Silencio پرده هایی که این حقیقت رو پوشانده کنار می ره -سکانس باز شدن پرده های صحنه نمایش- و حقیقت نمایان می شه حقیقتی که در یک سطح بالاتر مي شه ازش به عنوان اسرار مگو نام برد و این پرده اسرار چیزی جز اعمال خودمون نیست و بقول عطار : <<اگر خواهی که تو بی خود همه چیزی یکی بینی// تویی آن پرده اندر ره،مگر کین پرده بدرانی>> . همینطور که کلید این پرده دری و رسیدن به حقایق در فیلم از اول دست خود Rita بوده-کلید آبی سه گوش- . نکته جالب دیگه هم ناپدید شدن Betty-اول- و Rita -دوم- هنگامی که در جعبه باز می شه و حقیقت مشخص می شه. که برای درک بهتر این موضوع ارجاعتون می دم به شعر ابوسعید ابوالخیر: <<اسرار ازل را نه تو دانی و نه من//وین حرف معما نه تو خوانی و نه من ::: هست از پس پرده گفتگوی من و تو// چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من>>. به هر حال تمام مطالبی که عنوان کردم نظرات و دیدگاه فردی خودم هست و ممکنه خود لینچ هم تا حالا به این چیزهایی که گفتم فکر نکرده و منظور دیگه ای داشته ولی من خودم به شیوه سادو مازوخیستی با این دیدگاه خودم از فیلم حال کردم و هر بار که این فیلم رو می بینم بیشتر حال می کنم.در ضمن من یک دیدگاه دیگه هم راجع به ساختار روایی این فیلم دارم که اگر نفسی بود برای من و تمایلی بود برای شما، بازگو خواهم کرد

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 23:29 |


Powered By
BLOGFA.COM


Gozar.com Poll code -->